#باغ_پاییز_پارت_406
-پاييز ميخوام باهات حرف بزنم.
از اينكه بعد از مدتها نامم رو از زبان او ميشنيدم چيزي در وجودم فرو ريخت. صدايش دلنشين شده بود. او با تن خاص صدايش حسي متفاوت در من ايجاد ميكرد.
-ميشنوم اقاي دكتر. نكنه خداي نكرده حال مامان خراب شده؟
ميدانستم با دكتر خواندنش عصبي اش ميكنم. و حتي من با اينكه ميدانستم مامان حالش عالي شده با اين حال طوري رفتار ميكردم كه انگار اصلاً نمي دانم او با من چه كار دارد. به قول بنفشه با دست پيش ميكشيدم و با پا پس ميزدم. از اين تفكر و شيطنتي كه ناخوداگاه در وجودم رخنه كرده بود لبخندي مرموز زدم و او گفت:
-اينجوري نيمشه بايد باهات حضوري صحبت كنم.
-خوب ميتونيد تشريف بياريد منزل. خوشحال ميشيم ناهار يا شام در خدمتتون باشيم. اتفاقاً مامان اصرار داشت شما رو براي ناهار يا شما دعوت كنيم.
عصبي گفت:
-مي شه مسخره بازي در نياري؟ منظورم اينكه ميخوام باهات تنها صحبت كنم. چرا فكر ميكني من احمقم؟ چرا فكر ميكني با اين حرفها ميتوني رنجم بدي؟
نفس عميقي كشيدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com