#باغ_پاییز_پارت_405
ان روز يكي از روزهاي بيكاري ام بود و در خانه نشسته بودم كه تلفن همراهم به صدا در امد. دستم رو براي پاسخ دادن به تلفن همراهم دراز كردم كه از ديدن شماره پرهام قلبم در سينه لرزيد. او مدتها بود كه ديگر با من صحبت نكرده بود. اخرين ديدار و صحبت ما يك ماه پيش در منزلمان بود. روزي كه از حضور سامان مطلع شد. پس چه كارم داشت؟ بالاخره بر تشويشم غلبه كردم و با صدايي لرزان پاسخ دادم:
-بله...
-سلام.
-سلام بفرماييد.
-پرهام هستم.
-بله اقاي دكتر. احوال شما؟
-ممنون. از احوال پرسي هاي شما...
لحنش پر از گلايه بود. چه انتظاري داشت؟! حتماً ميخواست زنگ بزنم و خودم را بر او تحميل كنم؟ محال بود. هر كاري از دستم بر مي امد الا اينكه خودم رو سربار كسي كنم. اگر قرار بود اين كار رو بكنم تا به حال صد بار به سراغ سروش مي رفتم. براي چه به او چيزي نميگفتم؟ مگه غير از اين بود كه نمي خواستم تحميل شم؟ ميخواستم خودش بفهمد چقدر دوستش دارم. حالا پرهام از من چه ميخواست؟ از اين رو با بي تفاوتي گفتم:
-جوياي احوالتون از پرستو جان هستم.
اه عميقي كشيد و بعد از كمي مكث گفت:
romangram.com | @romangram_com