#باغ_پاییز_پارت_404
-تموم شد. همه چيز تموم شد. من كي لياقت خوشبختي داشتم. حالا دارم تقاص اون روزهاي خوشبختي رو ميدم. من دارم تو اتيش اشتباهم ميسوزم. اي كاش هيچ وقت حماقت نميكردم تا همچنان خوشبخت بودم. اره پرهام من بدم با همه بد ميكنم. با سروش و حالا هم با تو . خودم اين وسط بيشتر از هر كسي ميسوزم و عذاب ميكشم.
از روي كاناپه بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. دلم گرفته بود و دلم ميخواست خودم رو از زندگي كه واسه خودم درست كرده بودم خلاص كنم. به سمت ضبط رفتم و سي دي داخل ان گذاشتم تا صداي گريه هايم به گوش مامان كه اتاقش چسبيده به اتاقم بود نرسد. روبروي اينه نشستم و به چهره خودم چشم دوختم. صداي خواننده اهنگ روي اعصابم خط ميكشيد و چه صادقانه حماقتم رو فرياد ميزد. او با زبانش قلبم رو فشرده كرده بود و من ميشنيدم و اشك ميريختم. او بود كه با سوز صدايش قلب مرا در تب بيماري مي سوزاند و وادارم ميكرد تا باز هم مانند هميشه بر رفتار كودكانه ام خرده بگيرم.
-يه سلام ساده انگار سرنوشتمو عوض كرد*** نمي دونم كه چي مي شه توي اين روزاي دلسرد
تو اتيش اشتباهم بي صدا دارم ميسوزم*** مي توني منو ببخشي اگه يادمي هنوزم
بي تو دلگيرم و خسته *** بي تو ويرونم و مبهم*** باورم كن كه ديگه من اون من هميشه نيستم
تو كه پيشمي يه دنيا عشق و شادي روبرومه*** نگو فرصتي نمونده*** نگو كه ديگه تمومه
تمومه هر چي بين ماست تمومه*** تمومه *** تمومه
با گريه رو از صورت خودم گرفتم و به حلقه ام كه در قاب انگشتري روبروي اينه قرار داشت خيره شدم . دستم رو روي حلقه كشيدم و باز هم از ته قلبم از خدا خواستم سروش رو فراموش كنم.
حال مامان رو به بهبودي مي رفت و من روز به روز بر افسردگي ام افزوده ميشد. بنفشه و بهار از دستم كلافه شده بودند و طفلك سامان هم سكوت اختيار كرده بود. گرچه بهار و بنفشه سعي ميكردند او را از ان احوال جدا كنند و او را همراه خود به گردش ميبردند اما او من رو ميخواست و من تنهايي رو... پرهام در نبودم به مامان سر ميزد و به محض اينكه ساعت بازگشت من ميرسيد خانه را ترك ميكرد و من از اين رفتارش راضي بودم. گرچه از دستش مي رنجيدم اما خوشحال بودم كه سعي دارد با نديدنم من رو فراموش كنه. دوست نداشتم او را همپاي خودم به منجلاب بكشم. صادقانه برايش ارزوي بهترينها را داشتم و دلم ميخواست با دختري وصلت كند كه او را دوست داشته باشد و بتواند خوشبختش كند و حتي در هنگام نمازهايم از خدا ميخواستم به راحتي فكر مرا از سرش دور كند. در اين ميان تماس هاي پرستو بي هيچ كم و كاستي ادامه داشت. گرچه از او واقعاً خجالت ميكشيدم اما او مهربانتر از ان بود كه به خاطر گناه ناكرده ام در حق برادرش بر من خرده بگيرد. ميدانستم كه وابسته شدن پرهام به من ربطي ندارد اما باز هم بي اختيار مي رنجيدم. مامان پرهام رو به شدت قبول داشت و جالب اينجا بود كه گاهي با گوشه و كنايه به من ميگفت كه پسر خوبي را از دست دادم و دريغ كه او نميدانست پرهام به محض فهميدم حضور سامان تركم كرد. جالب اينجا بود بعد از رفتن پرهام افسردگيم بيشتر شده بود. او با رفتنش ناخواسته زخمي بر زخمهاي پوسيده ام كشيده بود و من رو افسرده تر كرده بود.
romangram.com | @romangram_com