#باغ_پاییز_پارت_385
لبخند زد و گفت:
-نه يادم نميره.
و به سرعت از من دور شد. شايد ميترسيد پشيمان بشم و پولم رو پس بگيرم. ديدن خنده او ناراحتي ام رو زايد كرد. من هم لبخند زدم و به راه افتادم و در دلم از خدا خواستم تا كمكم كند.
حضور پرستو در خاطرم نقش بسته بود و سعي ميكردم به حضور او فكر نكنم اما ان چهره معصوم و دلفريب فراموشم نميشد. جالب اينجا بود كه باز هم همان شب تنها پرهام هنرمند ذهنم رو اشفته كرد و فردا به محض بيدار شدن او كه در خاطرم نقش بسته بود مانند پرنده اي مهاجر پر زد و رفت.
ان روز در دانشگاه ماجراي پرستو و پرهام رو براي بنفشه تعريف كردم. او كه هميشه عاشق اين ماجراهاي پليسي و ماجراجويانه بود لبخند به لب و با اشتياق به حرفهايم كه بيشتر جنبه طنز داشت نگاه ميكرد. با اينكه به سختي مانع برهم خوردن تعادلم بودم اما همه تلاشم رو ميكردم تا با شوخي و خنده مسئله رو عنوان كنم. بنفشه به قدري از پرهام خوشش امده بود كه من با خودم ميگفتم اگر او را ببيند چه ميكند. اما زماني كه به او گفتم پرستو از من خواستگاري كرده به ناگه از كوره در رفت و برخلاف دقايق پيشش با عصبانيت سرم فرياد زد :
-خيلي بيخود كرده پسره احمق تو چي جوابش رو دادي؟
از تعصبش به روي خودم خنده ام شدت گرفت. لبخندي زدم و پرسيدم:
-چته؟ چرا يهو جو قورتت داد؟ چرا پارس ميكني؟
عصبي نيشگوني از پايم گرفت و گفت:
-خفه شو ببينم. گفتم جوابشو چي دادي؟
romangram.com | @romangram_com