#باغ_پاییز_پارت_386
كلاسورم رو روي پايم گذاشتم و نگاهي به محوطه دانشگاه انداختم. دخترها و پسرها دسته دسته در كنار هم قدم مي زدند و با هم صحبت ميكردند. از هر گوشه و كناري صداي خنده و شيطنت برميخواست. انرژي از هر سمتي به انسان وارد ميشد. هواي گرم و لذت بخش رو وارد ريه هام كردم و با خودم انديشيدم :چطور بنفشه اينقدر حساس شده؟ تصميم گرفتم كمي سر به سرش بذارم .از اين رو گفتم:
-خوب راستش به نظرم پسر بدي نيومد. هر چي باشه اون خيلي مودب و با فهم و شعور بود.
و بعد به صورتش نگاه كردم و با ارامش پرسيدم:
-به نظرت اگه بهش بگم سامان پسر منه باز هم قبول ميكنه با من ازدواج كنه؟
از روي صندلي مانند ترقه پريد و دست به كمر روبرويم ايستاد. ميدانستم هر ان امكان فوران كردن عصبانيتش مي باشد. اما همچنان با لبخند نگاهش ميكردم. او هر لحظه رنگ صورتش به سرخي ميگراييد. بالاخره صبرش تمام شد و با صدايي نيمه بلند گفت:
-به خدا خفه ات ميكنم. من احمق رو بگو تا به حال به حرف تو گوش دادم. همين الان ميرم زنگ ميزنم به سروش و حقيقت رو بهش ميگم.
چهره در هم كشيدم و بي اختيار گفتم:
-گناه كه نميكنم. ميخوام ازدواج كنم.
-اين مسخره بازي ها چيه راه انداختي؟ تا ديروز اسم خواستگار مي اومد پاچمونو ميگرفتي. حالا چي شد كه يهو عاشق و شيفته اين پسر شدي؟ ببينمت پاييز چرا دست از اين حماقتت برنميداري؟
romangram.com | @romangram_com