#باغ_پاییز_پارت_384


-خانم تروخدا يه ادامس بگيريد. خانم تروخدا.

بي حوصله او را پس زدم. اما او گوشه مانتويم رو چسبيد و با التماس گفت:

-خانم تروخدا دعاتون ميكنم. خانم بخريد ديگه.

كلافه سر او فرياد زدم:

-دختر جون ولم كن ديگه.

چشمانش از اشك تر شد و گفت:

-به خدا هنوز هيچي نفروختم. تروخدا بخر . من دعات ميكنم.

ديدن چشمان نمناكش، دلم رو لرزاند. دست در كيفم فرو بردم و دو اسكناس سبز هزاري خارج كردم و جلوي رويش گرفتم. چشمانش برق زد و جَلدي چهار بسته ادامس در دستم قرار داد. سه بسته اش رو به او برگرداندم و با مهرباني دستي به سرش كشيدم و با صداي دورگه اي زمزمه كردم:

-يادت نره دعام كني.


romangram.com | @romangram_com