#باغ_پاییز_پارت_367

-یادته پاییز؟ هنوز همون سروشه. هنوز عوض نشده. هنوز هم وقتی سر به سرش میذارم میگه مار بگزه اون زبونتو دختر.

اه عمیقی کشیدم و قدمهام رو برای رسیدن به ارامش همیشگی ام تند کردم. در این جور مواقع سامان مهربانم بود که وجودش نوازشم میکرد. او بود که عاشقانه میخواستمش و حاضر نبودم با هیچ چیز دیگری عوضش کنم. در اغوش کشیدن سامان درست مانند زمانی بود که با خستگی در اغوش عمیق ومهربان سروش فرو میرفتم. او با ارمش همیشگی اش ارامم میکرد و سامان با لبخندهای شیرین و عطر مهربانی هایش.

شب که سر به بالش گذاشتم و جای خالی بهار رو دیدم بغضی سخت گریبانگیرم شد. سامان روی تختم کنارم دراز کشیده بود و چشمانش بسته بود. نگاهم رو به سقف اتاقم دوختم و در سپیدی سقف تمامی تصاویر ان شب از جلوی چشمم رد شد. باور اینکه هنوز هم سروش دوستم داشته باشه برام سخت بود. اما میدانستم که او مرا میخواهد. نگاهش اینطور فریاد میکردو نگاه مهربانش. نگاهی دوست داشتنی و لطیف که پوست صورتم رو نوازش میکرد. با یاداوری چشمان مشکی اش که حین صحبتم با او روی لبهای ارایش کرده ام میچرخید. لبانم رو به دندان گرفتم و به سمت سامان چرخیدم. بی اختیار قطره اشکی از روی گونه ام سر خورد و روی موهای پریشان و خیسم روی بالش افتاد. دستم رو زیر سرم گذاشتم و نگاهم رو به صورت سامان دوختم و ارام ارام در حالی که با دست دیگرم صورت چون برگ گلش رو نوازش میکردم به یاد لحظه اخر دیدارمان با سروش افتادم. او که از بهار و کامیار خداحافظی کرد به سمت من چرخید و من که ان لحظه با یکی از اقوام کامیار خداحافظی میکردم نگاهم کرد و برای لحظه ای از دور نگاهم کرد. با وحشت از دیدن نگاه میخکوبش به دنبال سامان گشتم و وقتی او را در اغوش خواهر زاده کامیار دیدم نفسی از سر ارامش کشیدم و دوباره به سروش نگاه کردم. او نگاه میخکوبش رو از صورتم گرفت و با سرش خداحافظی کرد و حتی منتظر نشد با او خداحافظی کنم و سریع پشت به من کرد و رفت. در این لحظه چهره سامان به لبخند زیبایی باز شد و من بی اختیار اشک روی گونه هایم فرو ریخت و با حسرت زمزمه کردم:

- خداحافظ گل لادن٬ تموم عاشقا باختن *** ببین گریه هام از عشق٬ چه زندونی برام ساختن*** خداحافظ گل پونه٬ گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه***یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند*** یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو٬ خداحافظ گل شب بو***هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو***خداحافظ گل مریم٬ گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم***نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم***از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی***تو که بیدار بیداری بگو از شب چه می دونی؟***تو این رویای سر در گم٬ خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی٬ تو دست سرد این مردم***خداحافظ گل لادن. تموم عاشقا باختن

بعد از رفتن بهار از منزلمان دیگر حوصله هیچ چیزی رو نداشتم. دیگر او را نه در خانه نه در دانشگاه میدیم. درست بود که در هفته چندیدن بار به ما سر میزدند اما از اون روزی که بهار هم مشغول به کار شده بود دیدارش سخت شده بود و اگرچه به منزلش می رفتم شب رو به منزل باز میگشتم و باز هم با دیدن جای خالیش دلم از اندوه مالامال میشد. نشاط سامان و خوشی هایش هم نمیتوانست من رو از این اندوه طاقت فرسا نجات بده مگر دستای پر محبت خودش. کسی که اینطور اواره دشت و بیابونم کرده بود.

romangram.com | @romangram_com