#باغ_پاییز_پارت_368


روز 18 خرداد بود که به اصرار بنفشه و بهار جشنی به مناسبت تولد سامان در یکی از رستورانهای اطراف منزلمان برگزار کردیم. در این جشن جز خانواده خودم و بنفشه و احمد کس دیگری حضور نداشت. گرچه قلباً ارزو داشتم که سروش هم در میان مدعوین حضور داشته باشه به عنوان پدر فرزندم. اما میدانستم که این خواسته تنها رویایی بیشتر نیست. سامان دو ساله شده بود و به قدری رفتار و منشش شباهت به سروش داشت که من رو با کارهایش دیوانه خودش میکرد. نمیدانستم شاید انقدر در دوران بارداری به خاطرات خوشی که با سروش داشتم فکر کرده بودم که سامان درست شبیه او شده بود. خنده دار بود. اما این حس در من ایجاد شده بود.

ان شب با بنفشه گرم صحبت بودیم و بنفشه در میان جمع یاداوری کرد که تنها یک ترم به پایان تحصیل من و خودش باقی مانده. با خودم اندیشیدم چقدر زمان وزد میگذرد. اما چیزی در ذهنم جرقه زد که برخلاف خیلی از اطرافیانم درسمان دیر پایان یافته بود و شاید هم علتش این بود که به خاطر حضور سامان مجبور شده بودم دو ترم مرخصی بگیرم و همین موضوع باعث شد از دیگران عقب بیفتیم و طفلک بنفشه هم این میان پاسوز من شد. گرچه خودش میگفت با خانه داری به سختی میشود درس هم خواند و برای همین مانند من انتخاب واحد میکرد. انقدر در این موضوع غرق شده بودم که صدای احمد رو نشنیدم و با صدای خنده دیگران به خودم امدم و پرسیدم:

-به چی میخندید؟

بنفشه نیشگونی از دستم گرفت و گفت:

-گفتم شاید اونقدر از شنیدن خبر احمد خوشحال شدی که رفتی تو کما.

لبخند زدم و گفتم:

-چه خبری؟ من اصلاً متوجه نشدم.

احمد سر تکان داد و گفت:

-بنفشه سر به سرت میذاره. راستش من یه پیشنهاد دارم. البته این پیشنهاد تنها به تو نیست و به بنفشه هم هست.


romangram.com | @romangram_com