#باغ_پاییز_پارت_366
او هم لبخند تلخی زد و در حالی که دیگر نگاهش مهربان نبود گفت:
-مسلماً علت حضور من میتونست هر کسی باشه جز تو.
با عصبانیت از رفتارهای ضد و نقیض او بر خودم ناسزا گفتم و در حالی که از او رو میگرفتم گفتم:
-در هر حال وظیفه میزبان برخورد مناسب با میهمان وگرنه ...
و ساکت شدم و زیر لب زمزمه کردم:
-ازت دل خوشی ندارم.
. قدمهایم رو تند تر کردم و از پشت سر صدای نرمش رو شنیدم که گفتن:
-مار بگزه اون زبونتو دختر.
بغضم رو فرو خوردم و با یاداوری خاطراتمان سرم رو رو به اسمون گرفتم تا مبادا اشکم سرازیر بشه. با خودم حرف میزدم :
romangram.com | @romangram_com