#باغ_پاییز_پارت_365

لبخند زدم و احمد گفت:

-من با کامیار خان خداحافظی کردم و اگه پاییز جان اجازه بده رفع زحمت کنیم. اخه ما فردا صبح مسافریم خانومی.

نگاهم رو به صورت بنفشه دوختم و با یاداوری سفرش به کیش لبخند زدم و گفتم:

-راست میگه بنفشه جان برید دیگه. صبح زود پرواز دارید.

بالاخره بنفشه از من دل کند و بعد از اینکه با شیطنت میگفت که سوغاتی را فراموش نخواهد کرد من رو در کنار سروش که هنوز ساکت ایستاده بود به جای گذاشتند و رفتند. وقتی ماشین احمد از مقابل دیدگانم دور شد نفس بلندی کشیدم و بی توجه به او که کنارم ایستاده بود رو به اسمون کردم و زیر لب زمزمه کردم:

-خدایا شکرت.

و وقتی سر برگردوندم تازه متوجه حضور سروش شدم. بی اختیار نگاهم مهربان شد و پرسیدم:

-نمیری؟

چرا اینقدر صمیمی با او برخورد کردم؟ با عصبانیت لبم رو به دندان گرفتم و با اخم گفتم:

-ممنونم از اینکه اومدی.

romangram.com | @romangram_com