#باغ_پاییز_پارت_265

بوسه اي كه به روي دستهاي سردم نشست باعث شد چشمام رو باز كنم. سروش بود كه نگاهم ميكرد. تو چشماش قطرات شبنم چه زيبا مي درخشيد. تا به حال اينطور نديده بودمش. چقدر زيبا و خواستني شده بود. عزيز و دوست داشتني ....

بي اختيار لبخند روي لبام نشست. ميخواست حرف بزنه. دستم رو دوباره نزديك لبش برد و پي در پي بوسيد. حرف بزن سروش. به جاي بوسيدنم حرف بزن تا بفهمم چه دردي تو سينه ات سنگيني مي كنه. بهم بگو چي شده عزيزم.

روي تخت نيم خيز شد و همونطور كه دست من رو بغل گرفته بود گفت:

-پاشو اماده شو بريم بيرون. اين مدت خيلي اذيتت كردم.

با خوشحالي از پيشنهادش از جا پريدم و پيش خودم گفتم تا پشيمون نشدم اماده شم و او از اين همه ذوق كودكانه اي كه رد من ديد لبخند بي رمغي زد. انگار حتي حس خنديدن نداشت. دستي به روي پيشاني اش كشيد و من بي توجه به چهره در هم شده اش به سمت كمد رفتم تا سريع لباسم رو عوض كنم.

زماني كه دوباره مانند ان شبهاي بي قراري روبروي هم نشستيم و چشم در چشم هم دوختيم صاحب كافي شاپ با ديدن ما لبخند زد و چند لحظه بعد به سمت ما امد و رو به سروش به لحن گله مندي گفت:

-اقا سروش چي شده بود كه سراغي از ما نميگرفتيد. چنديدن بار يادتون كرديم.

سروش همان لبخند خشكش رو روي لب نشاند و گفت:

-نه كم سعادتي ما بود كه نميتونستيم خدمت برسيم.

-خدا بد نده اتفاقي افتاده بود.

romangram.com | @romangram_com