#باغ_پاییز_پارت_266
-نه كمي مشغله كاريم زياد شده بود.
-اميدوارم كه مشكل برطرف شده باشه.
سروش سر تكان داد و با افسوس گفت:
-شده، شده.
زماني كه او رفت من به عمق مشكل او پي بردم. انگار ضربه اي كاري از لحاظ شغلش خورده بود. ديگر توان خنديدن م نداشت. اين براي من خيلي سخت بود كه سروش شادم رو اينطور افسرده و زار ببينم. همانطور كه نگاهش ميكردم. تلفن همراهم به صدا در امد. با كرختي گوشي رو از كيفم خارج كردم و با ديدن شماره اي نااشنا كه برايم پيام فرستاده بود بعد از لحظه اي مكث ان را باز كردم.
-لحظه تصميم گيري نزديك شده.
عضلات صورتم سخت منقبض شد. خودش بود. خود نفرت انگيزش بود حالم از او بهم ميخورد. حالم از تمام ثروتش و ان بهايي كه به اموالش ميداد بهم مي خورد. ان لعنتي چه تصميمي داشت؟ جداً تصميم داشت زندگي من رو از هم بپاشه؟ بره به درك. ميخوام زودتر به درك واصل شه . احمق پير خرفت...
سروش بي توجه به نگراني كه در صورتم دويده بود سر به زير انداخته بود و با سفارشش كه روي ميز اماده بود باز ي ميكرد. انگار در اين دنيا نبود. دلم ميخواست فرياد ميزدم و به او ميگفتم كه پدر ديوانه اش چند هفته است زندگي را بر من حرام كرده. اي كاش ميتوانستم به او بگويم كه كاري برايم بكند تا اينهمه زجر نكشم. اما او كه خود از من بدتر بود.
-پاييز همه چيز تموم شد. بيچاره شدم. به اخر خط رسيدم. چه ارزوها كه واسه فرداها مون نداشتم. چه نقشه ها كه براي خوشبخت كردنت نكشيده بودم. دوست داشتم خودم با تكيه بر دارايي خودم و اقتدار خودم رويايي ترين زندگي رو برات بسازم اما ديگه همه چيز تموم شد. داغون شدم. خوردم به پي سي.
romangram.com | @romangram_com