#باغ_پاییز_پارت_264


او بی هیچ حرکتی باقی ماند و در نظرش حرفم خیلی بیخود امد. اما من کوتاه نیامدم و همانطور که دستش رو نوازش میکردم گفتم:

-سروش عزیزم من نگرانتم نمیخوای من رو محرم اصرار خودت بدونی؟ به گمونت من نمیتونم دردی از دردات کم کنم؟

باز هم هیچ نگفت . حس کردم به حرفهایم احتیاج داره. چون صدای نفس هایش تن خاصی گرفته بود و سینه اش با ارامش بالا و پایین میرفت و چشمانم رو بر هم گذاشته بود. با خوشنودی دستش رو فشردم و دستم رو به صورت زیبایش که کمی ته ریش داشت کشیدم و پیش خودم گفتم که او با ریش هم زیبا وخواستنیست.

-عزیز دلم یعنی من نمیتونم بهت کمک کنم؟ لااقل اونقدر هم نیستم که کمی از دغدغه های فکریت رو پیشم جا بذاری ؟

دوباره بدون هيچ عكس العملي ساكت ماند تا من ادامه دهم.

-سروش جونم...

تنها سرش رو تكان داد. با اينكه كمي رنج ميبردم از بي اهميتي اش اما ميدانستم كه در اين شرايطي بحراني به من نياز داره. سرم رو بال گرفتم و اهي كشيدم و در همان حال نگاهم به ساعت ديواري اتاق افتاد. عقربه ها ساعت هشت شب را نشان ميداد. همونطور كه نگاهم به ساعت بود. دست سروش رو محكم فشردم و گفتم:

-هر هفته اين موقع تو كافي شاپ نشسته بوديم و به صداي موسيقي كه از باندهاي پنهون توي ديوار پخش ميشد گوش ميداديم. هر هفته اين موقع چشم تو چشم هم بوديم و لبخند ميزديم. هر هفته اين موقع تو از كارت ميگفتي و من سنگ صبورت ميشدم. حالا چي شده كه ديگه اين سنگ صبور رو قبول نداري؟ حالا چي شده كه ديگه نمي خواي براي من درد و دل كني؟ براي مني كه جز تو هيچ كسي رو دوست ندارم. براي مني كه شونه هام گرچه قوي نيستند اما تكيه گاه خوبي واسه دلتنگي هاي عزيزمه. عزيزم چي شده كه من رو محرم اصرارت نميدوني؟ سروشم... حرف بزن. با من حرف بزن و مهر لبت رو بشكن. بهم بگو كه چي باعث شده تا ازم جدا بشي؟ بهم بگو تا چي باعث شده كه ديگه من رو غريبه بدوني و از پنهون بشي. اخ سروش اگه بدوني اين بي اهميت بودنم برات چقدر زجر اوره. سروش عزيزم من دوستت دارم. تروخدا حرف بزن و به من بگو چي تو دلت سنگيني كرده.

ديگه نتونستم ادامه بدم و با خودم گفتم اگه يه كلمه ديگه حرف بزنم بغضم ميتركه و به جاي اينكه من سنگ صبور اون باشم اون سنگ صبورم ميشه. جالب بود اومده بودم تا سروش برام حرف بزنه اما حالا من داشتم درد و دل ميكردم. داشتم شكايت ميكردم. به خاطر اين چند شبي كه بي اهميت شده بهم. اومده بودم محرم اصرار بغضم سروش شد گوش شنوا براي درد و دل ها و شكايت هاي من. لعنت به من كه در اين شرايط بغرنج هم نمي تونستم احساسات خودم رو كنترل كنم.


romangram.com | @romangram_com