#بد_خون_پارت_132
ـ نمیخواستم گازت بگیرم، گرسنهام شده بود.
ـ تو توی بار خون خوردی و بعد از خون مچ دست من تغذیه کردی، الان داشتی سعی میکردی گردن من رو گاز بگیری؟
جاگر از نگار جدا شد، مستقیم دراز کشید. بعد از چند دقیقه نگار دستش را به سمت چشمهای جاگر برد تا متوجه شود که جاگر خواب است یا بیدار. دستش را روی صورت جاگر کشید تا به چشمش رسید، داد جاگر بلند شد.
ـ چشمم رو کور کردی.
نگار وحشت زده خود را به بدنهی تابوت نزدیک کرد. جاگر صدایی شبیه به صدای خر خر از خود درآورد. نگار ترسیده تا بالای گردن زیر پتویش فرو رفت. جاگر سمتش برگشت، نگار برق چشمان سبزش را درون آن تابوت تاریک میدید. به خودش جرات داد و دستش را درون موهای مشکی جاگر برد.
ـ دوست داری برگردی پیش آدمها؟
نگار به جاگر نگاه کرد.
ـ نه، من اونجا کسی رو ندارم.
ـ اینجا هم کسی رو نداری.
به نگار نزدیک شد و بینیاش را روی گردن نگار گذاشت.
ـ من متوجهام که ناپلیون همهش دنبال تو راه میافته، مثل اینکه اون تو رو میخواد، من بهش گفتم تو مال منی؛ ولی خب مقام اون از من بالاتره؛ ولی زور من از اون بیشتره.
ـ یعنی تو میخوای من از اینجا برم؟
سر جاگر را از گردنش بیرون آورد.
ـ میخوام همین فردا بری، برمیگردی به خونهی قبلیت و بدون خانودات زندگی میکنی.
نگار بهت زده نگاهش کرد، به جز سیاهی چیزی نمیدید.
ـ پس تو چکار میکنی؟
جاگر خودش را به نگار فشار داد که نگار کمرش به پشت تابوت بر خورد کرد.
ـ من زندگیم رو میکنم و تو زندگیت رو میکنی.
سرش را پایین مقابل صورت نگار قرار داد، نگار چشمانش را بست. جاگر صورت نگار را به خود نزدیکتر کرد و پاهایش را دور نگار حلقه کرد. نگار دستش را به دکمههای پیراهن جاگر رساند.
romangram.com | @romangram_com