#بد_خون_پارت_131
ـ جاگر دیر میآد؟
ایزابلا فقط سرش را تکان داد.
ـ میشه کنار من بیدار بمونی تا جاگر بیاد؟
ایزابلا اخمی کرد.
ـ من تابوتم رو با کسی شریک نمیشم.
نگار غذایش را نخورد و فقط با او بازی میکرد. ایزابلا در حال خواندن کتاب بود و نگار هم در حال نگاه کردن به ویترین جواهرات بود. با هر رعد و برقی که میخورد نگار وحشت زده از جایش میپرید، در آخر سر باعث شد، ایزابلا با صدای بلندی بخندد. ناپلیون از گوشه و کنار مختلف سرش را بیرون میآورد و به نگار لبخند میزد. حتی یک بار سرش را از قفسه کتابها بیرون آورد. صدای صحبت کردن جاگر با ماری خدمتکار عمارت بلند شد. جاگر وارد اتاق شد.
ـ هی ایز، کاترین کجاست؟
ایزابلا دندانهای نیشش را بیرون آورد.
ـ دهنت رو ببند جاگر، اون اسم من نیست؛ اگه منظورت نگار اون همین جاست.
جاگر اتاق را نگاه کرد و نگار را کنار پرده دید. نگار تقریبا پشت پرده قایم شده بود، این هم به خاطر این بود که آخرین بار سر ناپلیون را توی قفس کتاب دیده بود. جاگر به نگار اشاره کرد که به دنبال او بیاید و بعد خود از اتاق خارج شد. نگار با قدمهای بلند خودش را به جاگر رساند. جاگر دستش را پشت کمر نگار گذاشت و او را به توی اتاق هل داد، دستش را روی چشمان نگار گذاشت و یک ثانیه بعد در مکان دیگری بودند. جاگر به التماس به مچ دست نگار خیره شد بود. نگار دستش را پشتش قایم کرده بود.
ـ من فکر کردم که توی بار خون خوردی.
جاگر به نگار نزدیکتر شد، دستانش را دور کمر نگار انداخت و او را به سمت تابوت هل داد.
ـ هیچی مثل خون انسان نمیشه.
نگار را توی تابوت دراز کرد و در تابوت را بست.
***
نگار خنکای چیز آزار دهندهای را روی گردنش احساس میکرد، گردنش را تکان داد. برای چند لحظه ان خنکا را احساس نکرد؛ ولی باز شروع شد. چشمانش را باز کرد، با سیاهی مطلق روبرو شد. سوزش کمی را روی گردنش احساس کرد. سریج از جایش پرید که سرش محکم به تابوت بر خورد کرد. در حالی که یک دستش را روی گردنش و دست دیگرش را روی سرش گذاشته بود، با صدایی دردناک گفت:
ـ جاگر
جاگر پاهایش را دور نگار حلقه کرد و دوباره او را سر جایش دراز کرد.
romangram.com | @romangram_com