#بد_خون_پارت_133


صبح جاگر را ندیده بود، حتی توی تابوت هم نبود. فقط لباس‌های چروک شده‌ی جاگر و خودش توی تابوت بود. ایزابلا او را بالای سر یک چاله برده بود، به نگار گفته بود توی این چاله بپرد که دقیقا وسط باغچه خانه‌ی خودش می‌افتد و اگر خواست می‌تواند، باز هم با پریدن در آن چاله‌ای که وسط باغچه‌ی خانه خودش است، در مواقع ضروری به شهر بدخونها برگردد. نگار با بغض نگاهی به خانه انداخت.

ـ‌سلام.

کسی نبود که جوابش را بدهد. از پله‌ها بالا رفت و وارد اتاق مادرجون شد.

ـ مامان جون.

کنار در اتاق سر خرد. اشک‌هایش دانه دانه می‌چکید. نگاهش را توی اتاق گرداند. کاش خودش را توی چاله پرت نمی‌کرد. فضای خانه برایش سنگین بود، از خانه خارج شد و بالای سر چاله‌ی وسط باغچه رفت. پای راستش را توی چاله رها کرد. که صدای حرف زدن چند نفر در کوچه حواسش را پرت کرد. نگار به طرف در حیاط رفت و در را باز کرد. نگاهی به کوچه انداخت، یک وانت رو به روی خانه مریم خانم ایستاده بود، احتمالا مریم خانم بالاخره طبقه دوم خانه اش را اجاره داد. نگار چشمش به مریم افتاد که داشت با زن دیگری صحبت میکرد، کمی صدایش را بلند کرد.

ـ سلام مریم خانوم.

مریم خانم با دیدن نگار دست از صحبت کردن با آن زن کشید و به طرف نگار رفت. نگار را در آغوش کشید.

ـ سلام دخترم، غم آخرت باشه.

و بعد گونه نگار را بوسید

ـ به خدا خیلی ناراحت شدم، مامان جونت زن بزرگی بود.

و بعد اجازه نداد حتی نگار از او تشکر کند

ـ کی اومدی دخترم؟ راستی نازنین اومده، نوه‌ام رو میگم.

نگار با خنده گونه‌ی مریم خانم را بوسید.

ـ دستتون درد نکنه، تازه رسیدم، نازنین جون رو یادم هست.

مریم خانوم لبخندی زد.

ـ خونه رو کرایه دادم، خیلی آدم‌های مهربونی‌اند،یه آقا و خانم بازنشسته فرهنگی هستند، 4 تا بچه داره که فقط پسر کوچیکش مونده، ماشالله.

با دست به آن زنی که چند دقیقه پیش با او صحبت می‌کرد، اشاره کرد.

ـ اوناهاش، خانم ابراهیمی.


romangram.com | @romangram_com