#بد_خون_پارت_121
ـ نه در اون حد، وقتی خونآشام شد، خوشگل شد.
ـتو فراموشش کردی؟
دستهایش را دور کمر نگار حلقه کرد.
ـ صد سال زمان زیادیه.
ـ تو میخوای من یک بد خون بشم؟
جاگر در حالی که نگار را دراز میکرد گفت:
ـ نه احتمالا میذارم بری به دنیای واقعیت.
نگار به طرف جاگر برگشت به چشمهای جاگر خیره شد. زیباترین چشمهایی بود که در عمرش دیده بود. انگشتش را روی پلک چشمش گذاشت؛ حتی پلک چشمهایش هم مثل یخ سرد بود. مچ دستش را جلوی دهان جاگر گرفت. جاگر کلافه دستش را کنار زد.
ـ میدونی دوستت دنبالت میگرده؟ اسمش چی بود؟
نگار متعجب گفت:
ـ رویا؟
جاگر گفت:
ـ آره، رویا مثل اینکه یادش اومده تو وجود داری.
ـ میتونم ببینمش؟
ـ امشب.
مچ دست نگار را به دهان برد. نگار خودش را بیشتر به جاگر نزدیک کرد و سرش را توی موهای سیاهش فرو برد.
***
نگار نگاهی از پنجره به بیرون انداخت، شب و روز آنجا هیچ فرقی نداشت، همیشه هوا تاریک بود. منتظر دیدن رویا بود. خدمتکار به در اتاق ضربه زد.
romangram.com | @romangram_com