#بد_خون_پارت_120

نگار کمی ترسید.

ـ اون به من کاری نداره، مگه نه؟

ـ نه اون به تو کاری نداره، البته امیدوارم.

ـ کی می‌رسه؟

ـ احتمالا فردا.

جاگر وارد اتاق شد.

ـ اینجا چه کار می‌کنی ایزابلا؟

نگار خودش را روی تختتش رها کرد.

ـ از گوش نگار خون اومده بود، کل عمارت رو بوی خون انسان گرفته بود.

جاگر به دستش اشاره کرد که ایزابلا بیرون برود. بعد از رفتن ایزابلا جاگر خودش را روی تخت انداخت که باعث شد، نگار بالا و پایین برود. نگار مچ دستش را جلوی صورتش جاگر گرفت. جاگر نگاهی به مچ دستش و بعد نگاهی به گردنش انداخت.

ـ می‌تونی یه کاری بکنی؟

نگار سرش را سوالی تکان داد.

ـ یکم از خون گردنت رو می‌خوام.

نگار وحشت زده نگاهش کرد و روی تخت نشست.

ـ من،من، می‌ترسم گردنم درد می‌گیره.

جاگر همانطور خونسرد به او خیره شده بود. سرش را به کمر نگار چسباند. نگار به خود جرات داد و گفت:

ـ تو عاشق سارا بودی؟

جاگر سرش را به کمر نگار مالید که نگار فهمید این حرکت به معنای آره است.

ـ خوشگل بود؟

romangram.com | @romangram_com