#بد_خون_پارت_119
نگار به خاطر پرت شدنش تعادلش را از دست داد و افتاد. سرش را که بلند کرد، دید چند زن و مرد به او خیره شدهاند. جاگر هم در حال مکیدن خون گردن یک دختر بود. با آمدن نگار دختر را گوشهای پرت کرد، نگار خاست از جایش برخیزد که کسی از پشت به اون تنه زد و دوباره افتاد. موهایش توی صورتش ریخته بود. با بغض سر جایش ایستاد. همه زن و مردها شروع به خندیدن کردند. جاگر در حالی که میخندید، گفت:
ـ کی توی کتابها خونده که یه زمانی انسانها خدمتکار بدخونها بودند؟
صدای خندهی همگیشان بلند شد. جاگر اشاره کرد که نگار جلو بیاید.
ـ خب دوستان، از این به بعد اسم انتخاب شده رو میذاریم کاترین، اون توی مقام مهمی قرار داره... قراره خون تغذیه من رو تامین کنه... درضمن ناپلیون تا چند وقته دیگه قراره اینجا بیاد، امید وارم رفتار درستی داشته باشید همتون، بالاخره اون پیرترین بدخون روی زمینه.
نگاه حقیرانهای به نگار انداخت.
ـ تو هم میتونی بری.
خوشبختانه بدخونها میگذاشتند که او پیش خونآشامها برود؛ ولی خودش روی رفتن نداشت، خجالت میکشید. جاگر هم هروقت که گرسنه میشد به سراغ نگار می امد و از خونش تغذیه میکرد. به جز جاگر،کس دیگری حق انجام دادن این کار را نداشت. جای دندانهای جاگر و زخمش زیاد درد نمیکرد؛ اما لحظهای از درد به خود میپیچید که حرص، جاگر را میگرفت. حتی یکبار استخوان دستش را گاز گرفت. هر وقت از او خون تغذیه میکرد تا دو روز او را به حال خودش رها میکرد. نگار شبها حق بیرون رفتن از اتاقش را نداشت. ایزابلا برعکس بقیه بدخونها کم خون مینوشید و با حیاتر از بقیه خونآشامها بود. به گفته خود ایزابلا مادرش خونآشام بوده و پدرش بدخون. جاگر بدخونها را به ارث برده و خودش خونآشام شده. ایزابلا اضافه کرد که بدخونها و خونآشامهای مرد عاشق زن انسان هستند و نمیتوانند از آنها بگذرند. به نظر نگار جاگر اخلاق مردانهتری نسبت به کوروس داشت. البته بدون توجه داشتن به خونخواریش، به جاگر هم در آن حد بی میل نبود. یعنی اگر میخواست جفت بد خون کسی شود، احتمالا او جاگر بود. ناگهان تمام پنجرههای اتاق شکستند و دیوارها شروع به ترک خوردن کردند. نگار وحشت زده وسط اتاق ایستاده بود، چیزی شبیه به زلزله در حال رخ دادن بود.
صدای جیغ بلندی همه جا را فرا گرفته بود. گوشهای نگار در حال سوت کشیدن بود، دستش را روی گوشش گذاشت. انگشتانش خیس شده بود. یکی از دستهایش را پایین آورد، دستش خونی بود. در اتاقش با صدای بدی باز شد. ایزابلا داشت دهانش را باز و بسته میکرد؛ ولی نگار نمیفهمید . ایزابلا دستش را از روی گوشش کنار زد و با روتختی سفید نگار گوشش را تمیز کرد. مثل اینکه زمین لرزه تمام شده بود.
ـ صدام رو میشنوی؟
نگار فقط سرش را تکان داد. ایزابلا داد زد:
ـ ماری؟
زنی لاغر وارد اتاق شد، انگار هیچ وقت غذا نخورده بود.
ـ بله خانوم؟!
ـ این ملافه رو آتیش بزنید،کسی نفهمه.
نگار پرسید:
ـزمین لرزه بود؟
ایزابلا بلند خندید.
ـ این زمین لرزه نیست، ناپلیون داره اومدنش رو خبر میده.
romangram.com | @romangram_com