#بد_خون_پارت_122
ـ خانم، دوستتون توی سالن منتظرند.
نگار با شنیدن اسم خانم یاد انار افتاد، ابروانش را در هم کشید. سریع از اتاق بیرن رفت. رویا وسط سالن ایستاده بود نگار هیجان زده صدایش زد که رویا به سمتش برگشت. هردو خواستند یکدیگر را در آغوش بکشند که ایزابلا یکی از همان حرکات خونآشامیش را درآورد و وسط رویا و نگار قرار گرفت.
ـ من میگم بهتره که به هم نزدیک نشید.
به چشمان نگار خیره شد و با هیپنوتیزم به او فهماند که امکان دارد رویا گازش بگیرد.
ساعات خوبی را با رویا گذرانده بود. رویا گفته بود که ارشیا همان جونیور است و زندگی عاشقانهای را کنار یکدیگر دارند. بعد از رفتن رویا، ایزابلا کنار نگار نشست.
ـ اون داشت چی میگفت؟ تو دیوونهای؟ امکان داشت گازت بگیره.
نگار نگاهی به ایزابلا انداخت.
ـ خب جاگر هم منو گاز میگیره.
ایزابلا با انگشت اشاره و وسط دست راستش به پیشانی نگار ضربه زد.
ـ منظورم گردن بود نه مچ دست.
دختری با موهای آبی نفتی وارد اتاق شد.
ـ سلام اوه ، ببین کی اینجاست، یک انسان.
نگار نگاهی به پاهای خوش فرم و سفید آن دختر انداخت. سرش را بالا آورد و به چشمهای قرمز دختر خیره شد. دختر هم لبخندی لجوجانه به نگار زد.
ـ جاگر اینجا نیست لوسی.
لوسی لباس بندی کوتاهش را پایینتر کشید.
ـ خدای من چه مصیبتی، به من گفت منتظرش بمونم.
ایزابلا از جایش برخواست و خشمگین گفت:
ـ موهات رو توی عمارت شونه نزن، دوست ندارم اون طنابهای آبی روی سرت روی زمین بریزه.
لوسی لبخندی زد که حتی نگار هم جذبش شد چه برسد به یک پسر یا مرد. لوسی از پلهها بالا رفت. نگار پرسید:
romangram.com | @romangram_com