#بد_خون_پارت_111


نگار تقریبا خیلی چیز‌ها از خون‌آشام‌ها فهمیده بود، آن‌ها انعکاس ندارند، از سیر متنفرند، از صلیب و آب مقدس وحشت دارند، نقره و نور بدن آن‌ها را می‌سوزاند و همین‌طور آن‌ها زیرزمین زندگی می‌کنند. وقتی خون‌آشام‌ها در تابوتشان در خواب هستند، متوجه هیچ چیزی نمی‌شوند.

سارا به نگار تاکید کرده بود که به قسمت غربی عمارت نرود، گفته بود که خودش هم آن طرف نمی‌رود. نگار کنجکاو از سارا پرسید، سارا جواب داد:

ـ من نمی‌تونم به تو چیزی بگم.

نگار هم با خود فکر کرد شب که آن‌ها در تابوت‌هایشان می‌خوابند، می‌تواند به طرف قسمت غریبی عمارت بروند. سرش را از اتاق بیرون آورد و نگاهی به دور و اطرافش انداخت، مثل اینکه همه خوابیده بودند. از اتاقش بیرون آمد و به طرف قسمت غربی رفت. هرچه به قسمت غربی نزدیک‌تر میشد فضا وحشتناک‌تر میشد. قسمت غربی به یک اتاق با دری بزرگ منتهی میشد. نگار به طرف در رفت و دستش را روی در گذاشت و فشار داد. در با صدای بدی باز شد، نگار نگاهی به اطراف انداخت. خوشبختانه کسی بیدار نشده بود، وارد اتاق شد، اتاق خالی بود و فقط یک مقبره شبیه به مقبره‌های مصری خاک گرفته وسط اتاق بود. نگار به طرف مقبره رفت. دستش را رویش کشید، بعد به خاک سر انگشتانش خیره شد. به قسمتی که با دستش خاک را پاک کرده بود نگاه کرد. به انگلیسی کلمه جاگر رویش حکاکی شده بود. قسمت های دیگر را با دستش پاک کرد. باز هم به انگلیسی نوشته بود پرنس جوان. کلمه ها کنار یک دیگر قرار نداشتند، بلکه از یکدیگر جدا بودند و خواندنشان سخت بود؛ اما بالاخره نگار فقط توانست چند کلمه را بخواند.

ـ مقبره جاگر، پرنس جوان.

دستش را روی یک قسمت از مقبره گذاشت که کشویی از پایین مقبره بیرون آمد. نگار خم شد که نگاهی به توی کشو بیندازد. با دقت که نگاه کرد متوجه شد چیزی شبیه به یک دست در مقبره وجود دارد. نگاهی به وسایل کشو انداخت، یک نامه و یه نقاشی از یک پسر جوان و زیبا. نگار نگاهی به نامه انداخت. روی زمین نشست و نامه را خواند.

ـ جاگر، پرنس جوان و خونخوار بد‌خون‌ها به علت زیر پا گذاشتن قوانین مجازات شد. اول خون او را گرفتند و بعد او را در تابوتش گذاشتند. خون‌آشام‌ها سند دشمنی خود و بدخون‌ها را امضا کردند. هرکس جاگر را زنده کند به مجازاتی بد تر از خود جاگر مبتلا میشود.

نگار نگاهی به عکس انداخت. پسر زیبایی بود و چشمانی به رنگ سبز روشن داشت که دور چشمش قرمز بود. از جایش برخواست، در مقبره را فشار داد؛ اما باز نشد. صدایی توی گوشش گفت:

ـ منو نجات بده.

نگار لحظه‌ای دست از فشاردادن در کشید؛ ولی دوباره به کارش ادامه داد. بالاخره بعد از دقیقه‌ها تلاش، در مقبره باز شد. دست نگار به در مقبره برخورد کرد و دستش خونی شد. نگار به جسد خشک شده ی درون تابوت نگاه کرد. با تعجب به موجود خشک شده درون تابوت خیره شد، دست خونی اش را روی گونه‌اش گذاشت. نگار وحشت زده به جسد نگاه کرد، صورتش داشت گوشت می‌گرفت و اندام‌های بدنش به یکدیگر وصل می‌شدند، عقب عقب رفت که روی زمین افتاد، صدای ناله جسد بلند شد از جایش برخواست و از اتاق فرار کرد، لحظه آخر که به در اتاق نگاه کرد. پسری زیبا با چشمان سبزش به او نگاه می‌کرد.

***

صبح با ترس به سارا نگاه کرد، می‌ترسید که سارا ذهنش را بخواند، به همین دلیل به چشمانش نگاه نمی‌کرد.

ـ نگار، چیزه شده؟

سعی کرد که به چشمان نگار نگاه کند، نگار سرش را پایین انداخت.

ـ نه چیزی نشده، اینجا چیزی به اسم کتابخونه هست؟

ـ آره عزیزم، چطور؟

ـ می‌تونم برم اونجا؟

سارا دستش را به طرفی کشید.


romangram.com | @romangram_com