#بد_خون_پارت_112

ـ قسمت شرقی عزیزم.

می‌توانست از طرف کتابخانه به طرف غربی برود.

نگار به طرف کتابخانه رفت، امیدوار بود که کسی آن طرف‌ها نباشد. وارد قسمت غربی شد، نگاهی به اطرافش انداخت کسی نبود. در همان اتاق باز بود، وارد اتاق شد و آرام آرام به طرف مقبره رفت. آرزو می‌کرد که آن جسد درون قبر باشد. چشمانش را بست و بالای سر مقبره رفت. آرام لای پلک‌هایش را باز کرد، مقبره خالی بود.

شب شده بود، همه خواب بودند. نگار زیر پتویش بود.

ـ پیس، پیس.

چند بار به پنجره اتاق نگار ضربه زد. نگار از زیر پتویش بیرون آمد. یک مرد سیاه پوست قد بلند و هیکلی پشت در بود. مرد سیاه پوست اشاره کرد که نگار در پنجره را باز کند. نگار متعجب به سمت به طرف پنجره رفت و در را باز کرد.

ـ چیزی شده؟!

مرد سیاه پوست آرام گفت:

ـ باید با من بیای.

ـ کجا بیام؟

مرد سیاه پوست دست نگار را گرفت و او را از پنجره به بیرون کشید. او را از بالکن به پایین پرت کرد، نگار جیغ کشید. هر آن ممکن بود به زمین بخورد و متلاشی شود، اما در اغوش مرد سیاه پوست پایین آمد. نگار خود را از آغوش مرد سیاه پوست بیرون آورد و داد زد:

ـ تو کی هستی؟ داشتی من رو می‌کشتی؟

مرد سیاه پوست پوزخندی زد.

ـ فکر می‌کنی کلوپاترا رو کی کشت؟

نگار داد زد:

ـ‌ الان وقت پرسیدن این سوال نیست.

مرد در چشمان نگار خیره شد.

ـ من کشتم، همه فکر کردن مار اون رو گزیده.

نگار متعجب و وحشت زده به آن مرد خیره شد.

romangram.com | @romangram_com