#بد_خون_پارت_110
مانی سرش را به معنی نه تکان داد.
ـ خوبه، پس پیش رزالین میمونی.
روی دو پایش نشست و پسرش را برای چندمین هزار بار بوسید. نگار با تعجب به اطرافش خیره شده بود، خانههایشان با مجسمههای مختلف از قتل آدم درست شده بود و تقریبا کسی بیرون نبود. خانهها همه شبیه به هم بودند. سارا جلوی یک خانه ایستاد و در زد، چهره شاداب رزالین پشت در پدیدار شد.
ـ سلام سارا، سلام دختر انسان.
بعد مانی را محکم به خود فشار داد، سارا خندید و گفت:
ـ فکر کنم نیک اومده اینطور نیست؟
رزالین با ذوق سرش را تکان داد. سارا داد زد:
ـ سلام نیک.
و بعد صدای بامزه یک مرد که جواب سارا را داد:
ـ سلام، بوی انسان میشنوم این اطراف.
ـ نذار فکر کنم خنگی نیک.
از رزالین خداحافظی کرد و به طرف قبرستان آن طرف خیابان رفتند. سارا گفت:
ـ اینجا رو که میبینی بعضی از بدخونها و بعضی از خونآشامها که قوانین رو زیر پا گذاشتند، اینجا دفن شدند.
دوباره به راه افتادند. به جایی رسیدند که حالت دره داشت.
ـ پایین اون دره زندان خونآشامها و بدخونهاست، تمامی قسمتهای زندان از نقره درست شده.
ـ چرا نقره؟
ـ نقره بدن خونآشامها رو میسوزنه، اونها دیگه نمیتونن فرار کنن.
سارا ادامه داد:
ـ اون طرف دره هم میشه محل زندگی بدخونها، اونجا همیشه شبه و کسی رو نداره که حکومت رو به دست بگیره، حاکمشون رو صد ساله پیش کشتن؛ البته میگن با یک قطره خون دوباره زنده میشه.
romangram.com | @romangram_com