#با_بهار_پارت_78


روز بعد من و مادربزرگ از صبح مشغول بودیم مادربزرگ بیشتر دستور می داد و من انجام می دادم . خانه را تمیز کردیم . بسته ها و وسایلی را که مربوط به علی و عموجلیل میشد . کنار هم در اتاق مادربزرگ چیدیم و در آشپزخانه کارتمامی نداشت . من خرده فرمایش های مامان عفت را انجام می دادم و ریخت پاشهایش را جمع می کردم و او غذا می ریخت . گاهی دلم برایش می سوخت به نظرم می رسید خیلی پیر است و کار کردن در این شرایط سنی برای او دشوار ولی من کار بیشتری نمی توانستم انجام دهم معلوم نبود چه کسانی شب مهمان ما می شوند . ولی مادربزرگ کار خودش رامی کرد . غروب عمو جلیل و اکرم خانم برای بردن بسته های مربوط به علی آمدند . عمه صدیق هم بعد از تلفنی که به خانه ی عمو جلیل زده و فهمید بود او به خانه ی مادربزرگ آمده است از راه رسید مادربزرگ خوشحال بود ه زحمتش بی ثمر نماده است . بساط شام را روبه راه کردیم و بعد از آن نامه ها را جداگانه همراه کتاب های علی جلوی دست عمو گذاشتم . روی سایراجناس هم برچسب زده و نام فرستنده را نوشته بودم تا علی بداند چه کسانی به یادش بوده اند و جوابشان را بدهد . حال عجیبی داشتم . دلم برای دیدن علی پر می کشید . ولی راهی برای دیدنش نداشتم خودم رابه دوری و ندیدنش عادت داده بودم ولی حالا که عموجلیل می رفت بی اختیار بغض گلویم را فشار می داد . روز پنجشنبه از راه رسید و من هنوز موضوع رفتن به خانه ی مریم رابه مادر بزرگ نگفته بودم خیال می کردم حالا که عمو جلیل نیست تا مامان عفت را به خانه اش ببرد . او هم در خانه می ماند ولی هنوز عصر نشده مجتبی پسر عمه صدیق برای بردن او آمد .مادربزرگ مشغول آماده شدن بود و من فکر میکردم موضوع را به او بگویم یانه ؟ بالاخره دل به دریا زدم و گفتم : زهرا خانم از من خواسته امشب شام اونجا باشم می خواستم ببینم از نظر شما اشکالی نداره که برم ؟

مادربزرگ فکری کرد و گفت : بهتره بگی مریم بیاد اینجا شب پیشت بمونه به احتمال زیاد من شب بر نمیگردم ولی اگر اصرار کردن می تونی بری شامت رو اونجا بخوری و زودبرگردی . خودت که میدونی صورت خوشی نداره مرتب مزاحمشون باشی .

گفتم : ولی من که دیگه ...

گفت : میدونم تو خیلی وقته دیگه اونجا نمیری . کار خوبی می کنی . دختر هرچی سنگین تر و متین تر باشه بیشتر احترام وارزش داره . خیال میکنی هر کس دیگه ای جای زهرا خانم بود اجازه می دادم طرف خونه شون بری ؟

بعد از رفتن مادربزرگ در خانه ماندم ومنتظر شدم ساعتی بعد مریم آمد . باهم باغچه ی حیاط را آب دادیم وبعد لباسم را عوض کردم دیگر برای رفتن به خانه مریم بی تفاوت لباس نمی پوشیدم وقتی مریم چشمش به من افتادسوتی کشید و گفت: پدر عشق و عاشقی بسوزه ببین چه بلایی سر آدم میاره !

در خانه ی مریم همه از دیدنم خوشحال شدند حتی احمد که کمتر درخانه پیدایش می شد . میز شام را روی ایوان چیده بودند به نظرم رسید وضع خانه اشان با همیشه فرق می کند هنوز محمود را ندیده بودم . نمی دانستم در خانه هست یانه . با مریم به اتاقش رفتیم و اومشغول عوض کردن لباس هایش شد در حالی که با نگاهم او را تعقیب میکردم پرسیدم مریم امشب اینجا خبریه؟

ضمن اینکه موهایش را بالای سرش جمع میکرد گفت : به روی خودت نیار ولی تولد آقاجونه !


romangram.com | @romangram_com