#با_بهار_پارت_77

گفتم : باید از مادربزرگ سئوال کنم . لحظاتی بعد در خانه ی مریم بودیم زهرا خانم مرا در آغوش گرفت صورتم رابوسید . آقای تشکری هم بالحن مهربانی گفت : من با اونای دیگه کاری ندارم ولی تو مگه دلت برای من تنگ نمی شه ؟

با شرمندگی گفتم : چرا آقاجون ولی مادربزرگ میگه من دیگه نباید زیاد مزاحمتون بشم . میگه دیگه بزرگ شدم و صورت خوشی نداره که هر روز بیام اینجا.

در حالی که مرا به طرف اتاق نشیمن می برد . گفت : هر روز پیشکشت حداقل هفته ای یه بار بیا اینجا تو برای ما فرقی با مریم نداری می دونم منظور مادربزرگت به احمد و محموده ولی اونام مثل برادرهای تو هستن با علی فرقی ندارن شاید هم مادربزرگت از نظر در و همسایه میگه که البته حق با اونه ولی دیگه این دلیل نمی شه که تو به کل ترک ما رو بکنی میدونی الان چندوقته ندیدمت ؟

ساعتی آنجا کنار آقاجون نشستم . کمی هم در اتاق مریم ماندم دفترچه ای را که تازه خریده بود نشانم داد . دفترچه ای قطور بود باجلد پلاستیکی ### رنگ گفت دفتر خاطراتش است و فقط روزهایی به خصوص را در آن یادداشت می کند و خاطراتش را می نویسد سپس او دفترچه را در زیر کتابهایش پنهان کرد . کمی بعد بلند شدم که به خانه برگردم . اصرار مریم برای ماندنم بی فایده بود . زهرا خانم هم تا قول شب جمعه را به او ندادم دست از سرم بر نداشت . با این حال جواب قطعی را موکول به موافقت مادربزرگ کردم . مریم همراهم آمد .نزدیک در حیاط با محمود روبه رو شدیم . کمی دستپاچه شدم مریم به عمد خودش را با گل های باغچه مشغول کرد . . قلبم یکسره مثل چکش به قفسه ی سینه ام می کوبید و لرزش دست ها و چانه ام رسواکننده بود .احساس می کردم . از شب قبل تا همین لحظه به اندازه ی یک عمر به او نزدیک شده ام عشق زبان نمی خواهدبه کلام نیازی ندار . هر کسی زبان عشق را ناگفته می داند و ما از همه بهتر با آن آشنا بودیم . بی آنکه سلام کند آهسته گفت : حالا بمون کجا داری میری؟

گفتم :ممنون من خیلی وقته که اینجام . مادربزرگ ...

گفت : ولی من تازه رسیدم خیلی سعی کردم زودتر بیام ولی نشد باور کن همه ی حواسم اینجا بود . بیا بریم تو بهاره .

برای لحظه ای کوتاه نگاهم به چشمانش افتاد ولی سرم را به زیر انداختم و گفتم : نه دیگه درست نیست برگردم تو . من...

و قبل از آنکه حرفم راتمام کنم از در بیرون رفتم . می ترسیدم زهرا خانم یا آقای شکوری مرا در حال حرف زدن با او ببینند ودوست نداشتم فکر و قضاوت بدی در باره ام داشته باشند . حتی زمانی که توی اتاقم گوشه ای ولو شدم هنوز ضربان قلبم عادی نبود شب هر چه کردم موضوع شام شب جمعه را بامادربزرگ در میان بگذارم نتوانستم بعد از شام در تاریکی اتاقم به پنجره ی اتاق محمود خیره شدم . چراغش روشن بود ولی خودش را نمی دیدم افکارم درهم و مغشوش بود . قبل از این با تمام وجود می خواستم از احساس او نسبت به خودم آگاه شوم و حالا وحشت وجودم را فرا گرفته بود . خودم هم علتش را نمی دانستم در تاریکی روی رختخوابم نشستم سرم رامیان دستهایم گرفتم و به فکر فرو رفتم به یاد دفترچه خاطرات مریم افتادم کاش من هم می توانستم خاطراتم را بنویسم ولی وحشت از اینکه نوشته هایم به دست کسی بیفتد و از رازم آگاه شود . از این کار منصرفم کرد .

romangram.com | @romangram_com