#با_بهار_پارت_76
دندانهایم را روی لبم فشردم . مانند افراد مست گیج بودم و گویی درست معنی کلمات را نمی فهمیدم . بعد از چند لحظه دوباره گفت : نمی خوای حرف بزنی ؟
سرم را زیر انداختم و آهسته گفتم :از امشب دیگه چراغ اتاقم روشنه .
دستی روی موهایش کشید بعد پاکت نامه ای را به دستم داد و گفت : این نامه ایه که برای علی نوشتم . ما دیگه میریم . ممکنه یکی بیاد ما رو ببینه . خوب نیست . تو هم پنجره رو ببند و برو تو .
مریم دستی برایم تکان داد و رفتند . پنجره را بستم و روی زمین ولو شدم . حال خودم را نمی فهمیدم خوشحال بودم ؟ پس چرا اشک می ریختم ؟ غمگین بودم ؟ پس چگونه بود که می خندیدم ؟ می خواستم فریاد بکشم . می خواستم پرواز کنم . می خواستم همه ی دنیا را از این اتفاق با خبر کنم . دیگر جای هیچ شکی نبود . پس اشتباه نکرده بودم . راست می گفتند که زبان نگاه گویا ترین زبان دنیاست . او هم مرا میخواست . او هم به فکر من بود و متوجه غیبت من شده بود .
فصل ششم
فردای آن شب ، نزدیک عصر بود که مریم به خانه مان آمد. از اینکه به او نگاه کنم شرم داشتم . مطمئن بودم او از احساس بین من و محمود بی خبر نیست . ولی حالاچه داشتم که به او بگویم . مادربزرگ روی صندلی در حیاط نشسته بود . به مریم گفتم بنشیند تا برایش هندوانه بیاورم . گفت : نه من هیچی نمیخورم بیا بریم خونه ی ما . آقا جونم اومده نمی خوای بیای ببینیش ؟
سرم به زیر بود و با دست هایم بازی می کردم . مریم مقابلم ایستاد گفت : هی دختر مگه کار زشتی کردی که این جوری خجالت می کشی ؟ نگاهی گذرا به صورتش انداختم ولی حرفی نزدم . مریم ادامه داد : باورکن من همین دیشب متوجه شدم.تا قبل از اون هیچی نمی دونستم . دیشب خودش اومد به اتاقم و گفت که کمکش کنم . اول نمی فهمیدم از چی حرف می زنه . ولی خودت که می دونی ما دخترها در این مورد چقدر باهوشیم . همین که گفت می خواد چیزهایی رو که برای علی گرفته به دست تو برسونه شستم خبردار شد که ای دل غافل خیاط در کوزه افتاد . بهش گفتم باکمال میل کمکش می کنم . وقتی تورو دیدم تازه فهمیدم که علت گوشه گیری و دوری کردنت از ما چیه . اگه درست فکر کنی می فهمی که تو می خواستی از دلت فرار کنی . حالا بیا بریم . خجالت نکش اون خونه نیست !
romangram.com | @romangram_com