#با_بهار_پارت_75
خندیدم و دستم را از لای میله های حفاظ مقابل پنجره بیرون بردم و روی موهایش کشیدم و گفتم : حالا چرا این جور دزدکی اومدی و حرف می زنی صبر کن بیام در رو باز کنم بیای تو . مادربزرگ خوابه .
گفت : نه نه نمیام تو . بیخود زحمت نکش تو اگه دلت برای من تنگ می شد نمیذاشتی پونزده روز بری خونه خاله جونت راستش حالام یه نفر دیگه از من خواست همراهش بیام .
با گفتن این جمله کنار رفت و محمود جای او را گرفت . گیج و دستپاچه به او خیره شدم . باورم نمی شد . حس کردم هیچ یک از حواس پنجگانه ام در اختیار خودم نیست . شوق دیدنش آن هم به این صورت و در آن وقت شب همه چیز رااز یادم برد . فراموش کردم در چه زمان و مکان و موقعیتی قرار دارم . لب هایم به خنده باز شد و گفتم : شمایین ؟ چطور ... آخه ... چرا .... .
انگار داشتم پرت و پلا میگفتم . برای اینکه کار را خراب نکنم ساکت شدم و او با صدایی که برایم کمی ناآشنا بود گفت : سلام بهار خانم . ببخشید که این وقت شب مزاحم شدیم . چند لحظه ساکت شد ولی همچنان نگاهش به چشمانم بود . سپس با صدایی آهسته تر ادامه داد : میترسیدم بازم بری جایی و من دیگه نتونم گیرت بیارم.
آه او چه میگفت ؟ چطورمرا این گونه با لحنی خودمانی مخاطب قرار میداد ؟ بی آنکه بخواهم گفتم : نه خواهش می کنم مزاحم نیستین اگه اجازه بدین در رو براتون باز می کنم بیایین تو .این جوری هیچ خوب نیست .
دستش را تکان داد و گفت : نه زیاد وقتت رو نمی گیرم همون طور که گفته بودم یه نامه داشتم برای علی یه چیزهایی ام براش گرفتم به نظرم عموت تا دو سه روز دیگه بره . اومدم اینارو بدم تا بهش بدی . میدونم زحمته ولی حتما عموجان این زحمت رو می کشن .
خواستم حرفی بزنم ولی ذهنم خالی بود . به نظر می رسید او هم حرفش را زده و کارش تمام شده است . مریم را نمی دیدم . ولی در آن لحظه وجود محمود از همه چیز برایم مهم تر بود . کمی این پا و آن پا کرد سپس گفت ک مثل اینکه خیلی وقته خونه نیستی کجا رفته بودی ؟
احساس کردم دیگی پر از آب جوش از روی سرم ریختند . داغ شدم . قادر نبودم سرم را حرکت بدهم . نگاهم در نگاهش گرده خورده بود و نمی توانستم چشم از او بردارم . قلبم یکسره به قفسه ی سینه ام می کوبید . دستم را به لبه ی پنجره گرفتم و آب دهانم را فرو دادم ادامه داد : تعجب نکن . اینو از چراغ خاموش اتاقت فهمیدم .
romangram.com | @romangram_com