#با_بهار_پارت_79

سرپا ایستادم و پرسیدم پس چرا زودتر به من نگفتی ؟ حالا ...

دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : بشین بابا من خودم فکرش را کردم سپس دو بسته ی کادو پیچ شده از کمدش بیرون اورد و گفت : ایناهاش . یکیش مال توئه یکیشم مال خودمه . حال دیگه چی میگی ؟

گفتم : ولی اینطوری من خجالت میکشم . بهتر بود به من می گفتی یه فکری می کردم !

گفت : میشه اینقدر ادا درنیاری ؟ خب حالا که هدیه هامون حاضره . قسم میخورم که هیچ کسی غیر از خودمون دو نفر از وجودش خبر نداره . خیال نکنی چیزهای گرون قیمتی خریدم ها ! البته یادت باشه آقاجون خودش خبر نداره میخوایم غافلگیر بشه .

صدای زنگ در شنیده شد و لحظاتی بعد صدای چند نفر که سلام و احوالپرسی می کردند . ما را به سالن کشاند عموی مریم بود به اتفاق همسر و چهار فرزندش . پیش از آن هم آن ها را دیده بودم و چندان ناآشنا نبودیم . بارسیدن آن ها که توام با سرو صدا و شور و هیجان فراوان بود ناگهان همه با هم آهنگ تولد مبارک را سر دادند و اقای تشکری غافلگیر شد . لحظاتی بعد محمود از راه رسید سلام بلندی به همه کرد و سپس رو به پدرش گفت : تولدتون مبارک . آقاجون ایشالا صد سالگی تون رو جشن بگیریم . سپس به اتاقش رفت .

حدس زدم مرا ندیده یاشاید هم دیده بود و این طور وانمود می کرد . دختر عموی مریم یعنی آذر که بزرگتر از خواهرش بود.قدی متوسط با اندامی کشیده و موزون داشت . از زیبایی هم بی بهره نبود. موهایش رادر پشت سر جمع کرده بود . خواهرش زیور که شاید یکی دوسالی از من و مریم بزرگتر بود بر خلاف آذر چشمگیر نبود با اینکه قدش تا حدودی بلند بودصورت گوشتالود و پوست تیره اش معجون بدی از او ساخته بود که به نظر نازیبا می رسید . سرم را که بلند کردم نگاهم در نگاه محمود نشست . لبخند کمرنگی توی صورتش بود . با حرکت آهسته ی سر به من سلام کرد . نمیدانم چرا به جای اینکه جوابش را بدهم سرم را زیر انداختم . شاید نمیخواستم کسی متوجه سرخی چهره و لرزش چانه ام شود . سرمیز شام عموی مریم از محمود پرس و جو میکرد از رفتنش می پرسید واز بورسیه ای که به احتمال قوی به او می دادند . گوش هایم را تیز کرده بودم و به دقت به حرف هایشان گوش میدادم . آنچه از حرف هایشان دستگیرم شد هیچ بر اطلاعات قبلی ام اضافه نکرد . تنها دانستم که برای گرفتن تخصص تاسال بعد همراه چندنفر عازم انگلیس می شود با اینکه حرف هایشان برایم تکراری بود قلبم فشرده شد آذر ضمن صحبت با آقای تشکری گاهی ناخنکی هم به بشقاب محمود می زد و هر بار با صدای بلند می خندید . گاهی در گوش محمود حرفی می زد و هر دو خنده را سر می دادند . بالاخره مریم گفت : اگه حرفاتون خنده داره پس بهتره بلند بگین ما هم بخندیم !

آذر همان طور که می خندیدگفت : باشه عزیزم هرجای حرفمون که به درد شما بچه ها می خورد بلند میگیم تا با هم بخندیم .

مریم با زرنگی گفت : حالا تو بگو شاید به درد بزرگترها خورد .

romangram.com | @romangram_com