#با_بهار_پارت_62
کمی مکث کرد و سپس آهسته گفت : (( الآن وضع علی بد نیست. شاید بهتر بود عموت تو رو به جای اون همراه خودش می برد. معلوم نیست چرا از میون شما دو تا اونو انتخاب کرد. شاید به این دلیل که پسر نداشت . شاید چون به زودی ممنوع الخروج می شد. شاید هم برای نگهداری پسر در اون جامعه کار راحت تریه. در هر صورت چیزی که الآن نگارن کننده اس ، وضع توئه. یه دختر تنها بایه پیرزن بداخلاق و بهانه گیر ، و شاید هم سختگیر. این شاید تحملش خیلی راحت نباشه.))
بدون اینکه در این باره فکر کنم ، بلافاصله جواب دادم : (( ولی مادربزرگم بداخلاق و بهانه گیر نیست. اون فقط می گه هر کس میاد توی خونه ش ، باید تابع قوانین اون باشه. به نظر شما این بده؟))
لحظه ای با لبخند نگاهم کرد و بعد سرش را تکانی داد . ناگهان متوجه منظورش شدم، وضع نگران کننده! این یعنی این که او به وضع من توجه داشت ، یعنی نگران اوضاع واحوال من بود. و یعنی در مورد من و زندگی ام فکر می کرد. احساس کردم داغ شدم و مزه ی شیرینی دلپذیری را در تمام وجودم حس کردم.
گرمي مطبوعي زير پوستم دويد و در تمامي بدنم پخش شد. من كي به اين نقطه رسيده بودم كه بتوانم اين چنين از شنيدن يك جمله داغ و سرخ شوم؟ چه خوب بود كه تاريكي هوا مانع از ديدن رنگ رخسارم مي شد.
او در حالي كه به طرف در خانه مي رفت ، گفت : (( من دارم مي رم تو . تو هم مريم رو صدا كن و بياين تو. خوب نيست دختر تا اين وقت شب توي كوچه بمونه!))
بدون گفتن حرفي ، رفتنش را نگاه كردم و لحظاتي بعد من هم همراه مريم داخل خانه شدم. تا هنگام صرف شام ديگر محمود را نديدم. سر ميز شام در آشپز خانه او را ديدم. هميشه وقتي من در منزل آن ها بودم ، آقاي تشكري مرا در صندلي كنار خودش مي نشاند و مريم را در طرف ديگرش. و چون خودش در سر ميز مي نشست ، بر همه به خصوص من و مريم مسلط بود.
او بشقاب مرا از بهترين قسمت غذا پر كرد و گفت : (( بخور دخترم. مادربزرگت كه بنده ي خدا حال و حوصله ي آشپزي نداره، خودت هم كه هنوز آشپزي بلد نيستي.))
romangram.com | @romangram_com