#با_بهار_پارت_61

با صدایی آهسته گفتم : (( قولش رو به مادرم دادم. نمی خوام خیال کنه چون دیگه اینجا یست حرفاش رو فراموش کردم.))

لحظه ای به من خیره شد و بعد گفت : (( کی این قول رو دادی؟ وقتی اون خدابیامرز مرد ، تو هنوز خیلی بچه بودی.))

گفتم : (( همون موقع ها.))

با اینکه نگاهم به رو به رو بود ولی به خوبی می فهمیدم به من خیره شده است . پس از مکثی کوتاه پرسید : (( علی چی ؟ اونم به مادرت قولی داده؟))

گفتم : (( مامانم به من می گفت با اینکه من از علی کوچک ترم ولی از اون عاقل ترم. از من می خواست که مواظب علی باشم و به درس خوندن تشویقش کنم.))

گفت : (( مادرت کی این حرفا رو به تو زد ؟ اون که...))

منظورش را فهمیدم و آهسته بدون اینکه به او نگاه کنم ، جواب دادم : (( مامان چد ماه قبل از مردنش ، یعنی زمانی که هنوز مادربزرگم زنده بود این رو به من گفت. البته علی حالا دیگه با چندسال پیش فرق کرده. اولش فقط به فکر تفریح و بازی بود. ولی از وقتی اومدیم خونه ی مامان عفت و اون رفت پیش حاج نصرت ، به کلی عوض شده.))

سرش را تکانی داد و گفت : (( درسته . علی پسر زرنگیه. اون موفق می شه!))

romangram.com | @romangram_com