#با_بهار_پارت_60
من که هنوز کوچک بودم و منظورش را نمی فهمیدم ، چند لحظه به او خیره می شدم و بعد می پرسیدم : (( مگه توی چشم هم چیزی می نویسن؟))
و او با صدای بلند می خندید و می گفت : (( آره ولی همه نمی تونن بخونن ، فقط بعضی ها اینو می فهمن.))
از همان زمان بود که محمود در نظرم موجودی خارق العاده و برتر جلوه می کرد و حالا هم که تا حدودی بزرگ شده بودم ، او برایم با دیگران فرق داشت.
احمد روبه روی ما ایستاد و از ما خواست آخرین دقایق را از دست ندهیم و از روی آتش بپریم. مریم پیشنهادش را قبول کرد ولی من شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : (( من نمیام . تو خودت برو.))
با رفتن مریم احساس کردم از اینکه با محمود تنها ایستاده ام ، هراس دارم. تپش قلبم تند تر شد و حرارت بدنم بالا رفت. دست هایم را روی سینه ام قلاب کردم و به آتش بازی رو به رو چشم دوختم ، در حالی که همه ی حواسم به محمود و حضور او در کنارم بود ، اون ضمن نگاه کردن به آتش بازی بچه ها پرسید : (( درس ها چطوره بهار خانم؟))
لحظه ای کوتاه و گذرا به او نگاه کردم و گفتم : (( درس های من که مقابل درس های شما چیزی نیست . اگه بخوام از زیر خوندن اینا هم در برم که دیگه نباید به فکر دانشگاه رفتن باشم!))
با خنده گفت : (( مثل اینکه جدی جدی خیال داری وارد دانشگاه بشی.))
romangram.com | @romangram_com