#با_بهار_پارت_63

قبل از من مريم اعتراض كرد و گفت : (( چي مي گي آقا جون ؟ مادربزرگش همه چي يادش داده. الآن براتون آشپزي مي كنه كه انگشتاتونم بخورين.))

آقاي تشكري از مريم پرسيد : (( يعني از غذا هاي مادرتم خوشمزه تره؟))

سرم را به نشانه ي نفي تكان دادم و گفتم : (( مريم غلو مي كنه. من غير از چند تا غذاي ساده كه مادربزرگ يادم داده چيز ديگه اي بلد نيستم. ولي به نظر من بهترين دستپخت رو مادرم و زهرا خانم دارن!))

زهرا خانم ضمن ريختن آب در ليوان گفت : (( كاشكي مادربزرگ يا عموت تو رو مي دادن به ما. يه خواهر براي بچه ها اضافه مي شد. ما هم خيالمون راحت تر بود.))

آقاي تشكري گفت : (( اگه منظورت به مسافرت ايام عيده كه...))

زهرا خانم حرفش را قطع كرد و گفت : (( به طور كلي مي گم. علي كه رفت ، خيالم يه كم راحت شد. حالا فقط نگران وضع بهاره هستم.))

آقاي تشكري در حالي كه چنگالش را در كاهو فرو مي كرد ، گفت : (( نگران چي هستي خانم؟ خدا بزرگه. اينا هم براي خودشون خدايي دارن. مطمئن باش وضع اينطوري نمي مونه. همه چي درست مي شه.))

در حالي كه با غذايم بازي مي كردم گفتم : (( ولي من هيچ ناراحتي ندارم غير از دوري علي.))

romangram.com | @romangram_com