#با_بهار_پارت_110
سرخی صورت چیزی نبود که از دید او پنهان بماند . لبخند روی لب هایش و نگاهش روی من بود . گفت : امشب وقتی درد میکشیدی و اشک میریختی دلم میخواست کور بشم و این صحنه رو نبینم .
لبخندی زدم و گفتم : خدا نکنه .
گفت : حالا برو تو الان صدای مریم در میاد کارهای اون حساب و کتاب نداره . آبروریزی می کنه .
لب هایم را روی هم فشردم چشم هایم را تنگ کردم و چشم به او دوختم در راباز کرد و گفت : بهاره مواظب دستت باش .
او که رفت ثانیه هایی را همان جان ماندم . گرمی حرف هایش موجی از هیجان و تب در بدنم اینجاد کرده بود . مانند قایقی که باهر موج کوچکی روی آب بالا و پایین می رود قرار و آرام نداشتم دندان هایم را روی لبم می فشردم و دردلم فریادمی زدم : همه ی ناراحتی من از رفتن توئه میترسم تو رو از دست بدم. می ترسم تورو از من بگیرن . اگه بری و برنگردی اگه نذارن که برگردی اگه رفتی و فراموشم کردی تکلیف من چیه ؟
مریم گویی پشت دیوار راهرو کمین کرده بود به محض رفتن محمود جلوی رویم ظاهر شد و گفت : دیگه چرا ماتم گرفتی ؟ بیا تو باور کن محمود رفته .بیا بریم یه لقمه غذا بخوریم . روده هام به هم دیگه چسبیده از بس گرسنگی کشیدم .
شب راتا دیروقت نشستیم و حرف زدیم . از آرزوهایمان و آینده گفتیم وقتی برای مریم گفتم اولین آرزویم این سات که وارد دانشکده ی پزشکی شوم ودرس بخوانم خندید و گفت : باور کن محمود همین جور هم قبولت داره ولی اگه دوست داری خانم دکتر صدات کنن اون حسابش جداست .
romangram.com | @romangram_com