#با_بهار_پارت_111

غروب روز بعد مادربزرگ آمد . وقتی ماجرای بخیه خوردن انگشتم را شنید بی آنکه حرفی بزند مشتی اسفند دور سرم چرخاند و در آتش ریخت .

فصل هشتم

هفته ی اول شهریور ماه بود که عمو جلیل آمد . شب همه در خانه ی آن ها جمع بودند غروب مجتبی برای بردن من ومادربزرگ آمد . با اینکه وجود مجید مرا از آن خانه متنفر میکرد . از شنیدن تعریف های عمو جلیل هم نمی شد گذشت . غیر از آن اگر نمی رفتم نوعی بی احترامی نسبت به عمویم بود . از قضا مجید سرش حسابی گرم بود و جز چند بار که با چشم و ابرو برایم خط ونشان کشید برخوردی با هم نداشتیم . عمو جلیل حرف برای گفتن فراوان داشت . ولی عکس هایی که از علی و خانواده ی عمو خلیل همراه آورده بود از هر حرفی برایم جالب تر بود . عمو دو بسته ی کوچک و یک نامه به من داد وگفت : اینا مربوط به توئه به نظرم اون بسته ی بزرگ مربوط به خانواده ی تشکری باشه حتما علی خودش برات نوشته ولی نامه مال خودته .

در خانه قبل از هر کاری نامه ی علی را گشودم و خواندم . نوشته بود : بهاره جان سلام . خواهر عزیزتر از جانم مدتی است که از تو دورم و کم وبیش به این دوری عادت کرده ام . روزی که عمو جلیل آمد به نظرم از او و از لباس و چمدانش بوی ایران و بوی خانه ی مادربزرگ می آمد من از خوشحالی دیدن عمو گریه کردم . اینجا روزگار بد نیست در دبیرستان به درسم ادامه میدهم . صبح ها زود قبل از رفتن به مدرسه با دوچرخه روزنامه پخش میکنم و شبها هفته ای دو شب در رستورانی ظرف میشویم ولی این را فقط به تو میگویم .در این باره به هیچ کس حرفی نزن به هر حال باز هم پولی که از این بابت به دستم می رسد ناچیز است . اگر چه عمو هوای مرا دارد من سعی می کنم از او پولی نگیرم . شاید بتوانم شب های کار کردنم را در رستوران افزایش بدهم ولی چون رستوران به نسبت خلوتی است فقط دو شب تعطیل در هفته را به من کار می دهند اگر نشد جایم را عوض می کنم . به هر حال روزگار میگذرد . خیلی فکر کردم هدیه ای برای تو بگیرم که هم ارزان باشد وهم پول زیادی برای آن نپردازم و هم تو بدانی که چقدر به فکر تو هستم و برایم عزیزی ولی چیزی به ذهنم نرسید . یادم آمد وقتی روی دفتر و کتابت خم می شدی موهای قشنگت را به دست کش های سفت و بی رحم بسپاری تا هنگام بیرون آوردن دسته ای از آن ها را با خود ببرد برایت گل سری خریده ام که بتوانی با آن موهایت را جمع کنی مرا ببخش چون نه سلیقه ی خوبی دارم و نه پول زیادی . برای خانواده ی تشکری هم هدایای کوچکی از همین رده خریده ام که تنها نشان بدهد به یادشان هستم . جواب نامه ی محمود راهم در کاغذی جداگانه نوشته در میان بسته شان گذاشته ام . راستی از ژاکت و کلاه و جورابی که برایم فرستادی تشکر میکنم . بهاره تو به راستی بی نظیری . گاهی فکر میکنم با اینکه فقط چهارده سال داری مثل زنی کدبانو عمل میکنی . از دیدن کارهایت در اینجا همه شگفت زده شدند . به خصوص ماری و مریم . بهاره میخواهم پول هایم را جمع کنم و برایت یک پالتو یا بارانی بخرم که وقتی می پوشی همه به تو خیره بمانند . دلم میخواست می توانستم کمی پول برایت بفرستم ولی الان برایم مقدور نیست سعی میکنم کاری با درآمد بیشتر پیدا کنم راستی من زبان فرانسه را خیلی خوب حرف میزنم به گفته ی عمو و خانمش استعدادم حرف ندارد . اتاق من هنوز همان اتاق زیر شیروانی است که هنگام بارش باران های سیل آسا از سقف آن آب می چکد هفته ی پیش خوم سقف را تعمیر کردم به قول خودمان وصله پینه اش کردم حالا دیگر از آن نقطه آب نمی چکد ولی ازلای درز پنجره ها هوای سرد به داخل می آید و شب ها حسابی سردم . می شود زن عمو چندوقت پیش پیشنهاد کرد شب های سرد زمستان را در سالن پایین بخوابم چون به قول خودشان خانه اشان دیگر پیر شده وبا تعمیر و بازسازی کارش درست نمی شود ولی من قبول نکردم و تصمیم دارم تمام درزها را بگیرم . الان که هوا خوب است و مشکلی ندارم بهاره مواظب خودت باش . دلم میخواست برای حاج نصرت هم هدیه ای می خریدم ولی خودت که میدانی مشکلم چیست شاید در آینده این کار را کردم . به هر حال باید همیشه امیدوار بود به امید دیدار نه چندان دور .

علی

از بعد از ماجرای بریدگی انگشتم چند بار تلفنی با محمود حرف زده بودم بیشتر او حرف می زد ومن گوش می کردم او سوال می کرد و من جواب می دادم . ولی هر بار از وحشت بیدار شدن مادربزرگ گفتگوی مان کوتاه و مختصر بود ونیمه کاره میماند . کتاب هایی را که محمود میداد همه را چند بار می خواندم . با نزدیک شدن فصل بازگشایی مدارس کتاب های علی را بیرون کشیدم . میباید سروسامانی به آنها می دادم . با اینکه مادربزرگ هرگز زبان تعریف و تمجید نداشت به خوبی می فهمیدم از تمیزی و نظمی که در کارم داشتم خوشش می آمد . گاهی با دیدن وضع اتاق یا دفتر و کتابم یا تمیزی و انضباط آشپزخانه می گفت : باریکلا دختر با شنیدن همین جمله ی کوتاه و مختصر می فهمیدم از کارم رضایت کامل دارد البته من بیشتر آن را از خود او آموخته بودم و به حساب دست پرورده ی خودش بودم . به این ترتیب نشان می دادم که شاگرد خلفی بوده ام .

تنها یک هفته تا باز شدن مدارس مانده بودآن شب در اتاقم چند کتاب را جلد می کردم و روی هم می چیدم که مادربزرگ مرا صدا زد و گفت برایش کمی نبات داغ درست کنم . معتقد بود با خوردن آبدوغ خیار ظهر سردی اش کرده است ودر دهانش آب جمع می شود . لیوان نبات داغ در دستم بود و آن را هم می زدم که گفت : برو مادر یه کم عرق نعناع هم بهش اضافه کن .

همین کار را کردم وقتی لیوان را به دست او دادم احساس کردم تقه ای به شیشه ی پنجره ی اتاقم خورد حدس زدم مریم یا بهتر بگویم محمود است . از اتاق مادربزرگ که بیرون می رفتم در نیمه بسته گذاشتم ولی در اتاق خودم را با احتیاط بستم تا مادربزرگ متوجه نشود . هنوز خیلی دیر نبود ولی بنا بر قاعده می بایست در این ساعت مادربزرگ خوابیده باشد . برای بار دوم تقه ای به شیشه خورد لای پنجره را باز کردم و خواستم مریم را سرزنش کنم ولی با دیدن محمود ساکت ماندم گفت: سلام چند بار در زدم کجا بودی ؟

romangram.com | @romangram_com