#با_بهار_پارت_109

گفتم : مطمئن .

پرسید :مادربزرگت کی میاد ؟

گفتم : نمیدونم .

گفت : باشه میخواستم فردابیام دستت رو ببینم ولی شاید نشه بهتره تو بیای حرفی نزدم کمی صبر کرد و ادامه داد : اگه تونستی بیشتر بیا اونجا دلم برات تنگ می شه .

بدون اینکه به اون نگاه کنم گفتم : نمی شه . مادربزرگ خوشش نمیاد .

گفت : تودلت برای من تنگ نمی شه ؟ دوست نداری منو ببینی ؟

سرم را بلند کردم و لحظه ای کوتاه به قدر مژه زد ن به او نگاه کردم صورتم داغ شده بود. لب هایم را روی هم فشردم ولی حرفی نزدم انگار می دانست پاسخ به این سئوال چقدر برایم سخت است . پس گفت : اون دستگاه تلفن رو بذار توی کمدت شب ها بعد از ساعت یادزده بزن به پریز بهت زنگ میزنم . حداقل بذار صدات رو بشنوم . می دونم خودت بلدی چی کار کنی باشه ؟

سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم . گفت: بهار سرم را بلند کرده و نگاهش کردم .ادامه داد : تا حالا خیال میکردم رنگ چشمات قهوه ایه ولی امشب متوجه شدم که عسلی روشنه . درست رنگ موهات .

romangram.com | @romangram_com