#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_289


-خوبه.

توی چشم هام زل زد.

-خب تو چی؟

کمی روی تخت جا به جا شدم و تموم ماجرا های اتفاق افتاده توی خونه و درگیری هام رو برای اشکان تعریف کردم. از روی صندلی بلند شد و آروم توی اتاق به قدم زدن مشغول شد.

-نگار و همکار هاش دستگیر شدند. با حرف هایی که همکار های نگار گفتند و اعتراف به قتل ها و آزار هاش، معلومه اعدام می شه. علیرضا و مهسا هم که نگار اون دنیا فرستادتشون. همه کار ها ردیف شده و فعلا همه چی خوبه. تو خیالت راحته، با این انتقام آسوده شدی؟

لبخندی زدم.

-خیلی خیلی حالم خوبه و آسودم. از این به بعد می تونم بدون ترس و نگرانی زندگی کنم.

دستی توی موهاش کشید.

-خیلی خوبه، خیلی.

سرم خیلی درد می کرد. در جواب اشکان چیزی نگفتم و چشم هام رو بستم. اشکان آروم روی شونه‌ ام کوبید.

-خب من می رم بیرون تو هم استراحت کن.


romangram.com | @romangram_com