#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_288
خندید و گفت: از صدقه سری شما بله.
روی صندلی کنار تخت نشست و دستش رو روی شونه ام گذاشت و فشار کوتاهی به شونه ام آورد.
-خداروشکر که خوبی سوشا، نگرانت بودم.
کمی با تعجب نگاهش کردم.
-جدی؟
با صدای بلند خندید.
-نه بابا مسخره ات کردم.
پوفی کشیدم.
-مرض، خب تعریف کن چرا دستت این جوری شده؟
نگاهش رو توی اتاق چرخوند.
-وقتی داشتم از اون خونه فرار می کردم یه چند تا از اون نکبت ها فهمیدن و دنبالم اومدند. با یکیشون درگیر شدم و خب اون دستم رو شکست ولی بالاخره با بدبختی از اون جا بیرون اومدم و چون گوشی و سوئیچم دست اون مرد ها بود مجبور به دویدن شدم و از چند کوچه رد شدم تا یه ماشین از خیابون رد شد و من رو تا اداره پلیس رسوند.
سری تکون دادم.
romangram.com | @romangram_com