#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_287
از بغلش بیرون اومدم و گونه اش رو بوسیدم. چشم هام سیاهی می رفت با ببخشیدی روی صندلی ها نشستم. امروز خیلی استرس داشتم و کلی گریه کرده بودم؛ برای همین دوباره ضعف کرده بودم. سوگل لیوان آبی به سمتم گرفت. لیوان رو سر کشیدم طعم شیرینش بهم فهموند که داخل لیوان آب قند بوده.
-ممنون سوگل جان.
لبخند زد و کنارم نشست.
-مواظب خودت باش اون شوهر غر غروت پدرمون رو در میاره که چرا حواسمون به تو نبوده.
از ته دل خندیدم. مطمئن بودم که اون سوشای دیونه این کار رو می کنه.
***
سوشا
با شنیدن صدای اشکان چشم هام رو باز کردم.
-سلام.
آروم سرم رو به معنی سلام تکون دادم. نگاهم به دستش که توی گچ گرفته شده بود، افتاد.
-چلاق شدی؟
romangram.com | @romangram_com