#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_286
-اره البته، می تونید برید و ببینیدش.
سری تکون داد و از کنارم رد شد و وارد اتاق شد. به سمت مامان و بابا رفتم.
-سلام، خوش اومدین.
بابا روی موهام رو بوسید.
-زنده باشی دخترم.
مامان هم بغلم کرد و کلی گریه کرد و کلی ابراز خوش حالی کرد.
-خیلی خوش حالم مادر، خداروشکر.
روی گونه اش رو بوسیدم. چشمم به خاله و شوهرش افتاد. از مامان جدا شدم و به سمتشون رفتم.
-خیلی خوش اومدین. تسلیت می گم واقعا متأسفم.
خاله رو که اشک توی چشم هاش حلقه شده بود رو توی آغوش گرفتم.
-ببخشید که نتونستم بیام خاله.
با صدای پر از بغض گفت: اشکال نداره خاله.
romangram.com | @romangram_com