#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_290

باز هم چیزی نگفتم که صدای قدم هاش بهم فهموند که رفت و از اتاق خارج شد. چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم. سرم درد می کرد باید کمی می خوابیدم تا آروم می شدم. با فکر به این که به زودی از این بیمارستان کوفتی، بوی الکل و خون و صدا ها خلاص می شم و راحت می تونم کنار هانا بشینم کم کم چشم هام گرم شد و خوابم برد.

***

دو‌سال بعد:

سوشا

قرص ها رو از توی پاکت بیرون آوردم و یکیشون رو همراه با آب خوردم. این سردرد ها یادگاری اون انتقام‌ بود؛ انتقام گرفتنی که ارزشش رو داشت. الان دیگه آرامش دارم، ترسی از این که هانا تنها خونه باشه ندارم، هر لحظه نگران نیستم که یکی محکم به در بکوبه و هانا و پروشای عزیزم رو از خواب بیدار کنه.‌ دیگه هانا توی خونه زندونی نیست و بدون ترس هر جایی که دلش می خواد می ره.

سر درد دارم، ولی وقتی صدای خنده های هانا و پروشا رو می شنوم یادم می ره که سر درد داشتم، یادم می ره که حالم خوش نیست.

صدای جیک جیک کفش هایی که توی خونه‌ی ساکت پیچید، باعث شد چشم هام رو باز کنم. لبخند گوشه ی لبم نشست و به سمت در سالن برگشتم. هانا توی چهار چوب در ایستاده بود و پروشا آروم داشت به سمتم می اومد. دست هاش رو از هم باز کرده بود و خنده ی نازش باعث شده بود دندون های خرگوشی کوچولوش نمایان بشه. از روی مبل بلند شدم و به سمتش رفتم و بغلش کردم.

-جان، جان. عزیز دل بابا، کجا بودی خوشکلم؟

دست های تپل و کوچولوش رو روی گونه هام گذاشت.

-پالک.

بینی‌ گوشتیش رو که به هانا رفته بود، بوسیدم.

-پارک بودی عزیزم، بهت خوش گذشت؟

romangram.com | @romangram_com