#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_279


سه روز من توی بیمارستان بودم. سه روزی که سخت ترین روزای عمرم محسوب می شد. حال سوشا هم چنان بد بود و فقط یه خبر خوب داشتیم؛ اونم این بود که سطح هوشیاریش بالا رفته. هر روز پیشش می رفتم و باهاش حرف می زدم. خاطرات خوبمون رو براش می گفتم تا شاید یه واکنشی نشون بده. کوچولوی توی شکمم انگار که حال و روز بدمون رو می دونست و خیلی نا آرومی می کرد. وضعیت خودمم هم خیلی خوب نبود و هی فشارم پایین می اومد و ضعف می کردم.

دلم خیلی برای سوشا، لبخند های دلنشینش، صورت جذاب و نگاه های مهربونش تنگ شده بود. کاشکی زود بیدار می شد و حالم رو می دید؛ می خندید و می گفت من که خوبم دیونه چرا داری گریه می کنی! عصبانی می شد و بخاطر غصه خوردن و گریه کردن هام حرص می خورد و نگران حال من و بچه می شد. بدجور از اون بیمارستان خسته شده بودم. دلم آغوش گرمش رو می خواست، نوازش و حرف های قشنگش رو می خواست. هر بار وقتی توی اون وضع، میون اون همه دم و دستگاه می دیدمش دلم ریش می شد. سوشای شیطون و دیونه ی من حالا ساکت و آروم روی تخت سفید رنگ توی اتاق خوابیده بود. بدون حرکت، بدون هیچ صدایی. اگه بیدار بود هی غر می زد و می گفت من رو از أین بیمارستان کوفتی ببرید؛ از این بوی الکل و صدا ها حالم بهم می خوره‌. قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید.

-آقای غر غروی من.

صدای پا و دویدن چند نفر باعث شد سرم رو بلند کنم. چند نفر از پرستار های سفید پوش داشتند با عجله به سمت بخش آی سی یو می رفتند. یک لحظه نفسم رفت.

-نکنه... نکنه سوشا... وای!

تندی از روی صندلی های توی راهرو بلند شدم که دردی توی شکمم پیچید. توجهی نکردم و با عجله به سمت بخش آی سی یو و اتاق سوشا رفتم. از شیشه پرستار ها و دکتر ها رو دیدم که دورش جمع شده بودند، دستم رو محکم به دیوار گرفتم. هر آن ممکن بود که زمین بخورم.

-نه سوشا، توروخدا.

یهو پرستار جوانی با خوش حالی از اتاق بیرون اومد. چشمش که به من افتاد با ذوق خندید و گفت: چرا رنگتون پریده خانم، خداروشکر شوهرتون بهوش اومده. یه معجزه، واقعا یه معجزه‌ست.

با بهت و ناباوری لب زدم: چ...ی؟

لبخند زد و گفت: بله به هوش اومدند.

کم کم بهت و ناباوری جاش رو به لبخند روی لب هام داد. نزدیک رفتم و گونه ی پرستار رو بوسیدم.


romangram.com | @romangram_com