#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_280

-الهی همیشه خوش خبر باشی.

آروم خندید ‌و از کنارم رد شد و از بخش خارج شد. به سمت شیشه رفتم. سوشا چشم هاش رو بسته بود و دکتر همراه پرستار دیگه ای توی اتاق بودند و وضعیتش رو‌ چک می کردند.

-خدا جونم خیلی ازت ممنونم.

اشک شوق آروم از چشم هام سرازیر شدند.

-کاش زود بتونم بیام پیشت. چشم های دریاییت رو ببینم و صدای گرمت رو بشنوم عزیزم.

دستی روی شکمم کشیدم.

-جانم عزیز دلم، تو هم فهمیدی، تو هم خبر خوب رو شنیدی؟

دکتر از اتاق بیرون اومد؛ به سمتش رفتم.

-سلام، آقای دکتر حال همسرم چطوره؟

لبخند زد و سرش رو تکون داد.

-لطفا همراهم بیایید.

از شیشه نگاه دیگه‌ی به سوشا کردم و همراه دکتر از بخش خارج شدم. اشکان توی راهرو بود تا چشمش به ما افتاد به سمتمون اومد.

romangram.com | @romangram_com