#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_278

-خدا خیرتون بده مادر‌.

گونه‌ ام رو بوسید و گفت: پس من می رم دخترکم، باز میام پیشت جواب بوسه‌ اشرو با بوسه ی آرومی روی گونه های نرمش دادم.

-برو مامان مواظب خودت باش.

دوباره روی صندلی نشستم. اشکان نگاهم کرد و گفت: من می رم پایین یه چیزی براتون بخرم. سوگل میاد پیشت.

سرم رو با لبخند تکون دادم.

-مرسی آقا اشکان، خیلی زحمت دادیم.

با اون دست توی گچ گرفته‌ اش تعظیم کوتاهی کرد.

-اختیار دارید هانا خانم، سوشا مثل داداشم و شما هم مثل خواهرمی و من وظیفمه که پیشتون باشم.

لبخندم پرنگ تر شد.

-بازم مرسی.

لبخند دلنشین و گرمی روی لب هاش نشست. آروم آروم ازم دور شد تا این که از دیدم خارج شد. با رفتن اشکان دوباره کاسه ی چشمم پر از اشک شد؛ آروم زمزمه کردم:

-سوشا بلند شو، بدون تو خیلی سخت می گذره.

romangram.com | @romangram_com