#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_266

-حالا چطور به هانا و خونواده ‌ش بگم؟

سرم رو بلند کردم. پرستار ها در حال رفت و آمد به داخل اتاق عمل بودند. رو پوش یکی از پرستار های مرد رو گرفتم‌.

-توروخدا بهم بگید حال دوستم چطوره؟

با عجله و تند تند گفت: خون ریزی داخلی دارند و فعلا آقای دکتر توی اتاق هستند ما نمی تونیم الان چیزی بگیم

و با سرعت وارد اتاق شد. پوفی کشیدم. از جام بلند شدم. دست خودم هم به شدت درد می کرد و این رو می دونستم که شکسته ولی یک لحظه هم نمی خواستم از کنار اتاق عمل دور بشم تا خبری از حال سوشا نگیرم. به سمت صندلی های سفید توی سالن رفتم و بی رمق روی یکیشون نشستم. نگاهم به زن ها و مرد هایی که برای ملاقات مریض هاشون اومده بودند؛ بود و اما زیر لب آروم آروم دعا می کردم و از خدا حال خوب رو برای سوشا می خواستم. کسی کنارم نشست، نگاهش کردم سروان احمدی بود.

-نگران نباش خدا بزرگه.

دستی روی صورتم کشیدم.

-امیدوارم حالش خوب بشه.

نمی دونم چقدر گذشته بود که داشتم برای سروان جزئیات و اتفاق هایی رو که افتاده بود رو می گفتم که در اتاق عمل باز شد. با هول از جام بلند شدم که در شدیدی توی دستم پیچید. با صورتی در هم به سمت دکتر رفتم.

-دکتر حال دوستم چطوره؟

سری تکون داد و آروم گفت: خون زیادی از بدنش رفته، خون ریزی داخلی داشتند. اما چیزی که از همه بیش تر باید نگرانش باشیم ضربه ی شدیدیه که به سرش وارد شده، باعث شده که توی بی هوشی کامل به سر ببره. دوستتون توی کما هستند با هوشیاری بسیار کم. دعا کنید فقط همین. امیدتون به خدا باشه.

با ناباوری به جای خالی دکتر نگاه می کردم. دستی روی شونه‌ ام قرار گرفت.

romangram.com | @romangram_com