#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_265
سروان با جدیت نگاهم کرد.
-نگران نباشید ما همه چیز رو تحت کنترل داریم.
با صدای در حیاط همه تفنگ ها رو به در گرفته شد. دو مرد که توی بغل یکیشون جسم بی حال نگار بود از در بیرون اومدند. ما رو که دیدند تعجب کردند و جا خوردند، معلوم بود که به شدت ترسیدند. خواستند به عقب برگردند که سروان نزدیک تر رفت و داد زد: دست ها بالا.
یکی از مرد ها اسلحه اش رو پایین انداخت و دست هاش رو بالا داد و اون یکی هم بخاطر نگار نتونست کاری بکنه. باعجله به سمتشون رفتند و به دست هاشون دستبند زدند و پلیس های زن هم نگار رو داخل ماشین گذاشتند. دست توی موهام کشیدم. این سوشا چرا از اون خونه لعنتی بیرون نمی اومد. با اون دست چلاغم که وقتی از خونه فرار کردم توی درگیری شکسته بود به سمت خونه رفتم. هر چی که صدام کردند جواب ندادم و با سرعت به سمت ویلا رفتم.
-سوشا! سوشا کجایی؟
سالن غرق خون و ساکت بود. علیرضا کنار همون ستون روی زمین افتاده بود. وارد اتاقی که سوشا همراه نگار وارد اون شدند، شدم. نزدیک رفتم دیدن جسم بی جون و غرق در خون سوشا دنیام رو تاریک کرد. به سمتش رفتم و کنارش زانو زدم.
-سوشا؟
روی شکم افتاده بود. بلندش کردم بدنش زخمی نبود و فقط صورتش داغون شده بود. داد زدم: کمک، یکی بیاد کمک.
دو تا از پلیس ها اومدند. همراهشون سوشا رو از اون خونه کذایی بیرون آوردم و به سمت ماشین بردیم. حتی نمی دونستم زندست یا نه! فقط می خواستم برسونمش بیمارستان و اون جا بهم بگن که حالش خوبه. تا اورژانس می اومد خیلی طول می کشید پس من همراه دو نفر دیگه با یکی از ماشین ها سوشا رو با سرعت نور به بیمارستان رسوندیم. حتی نمی دونستم گوشی و سوئیچ ماشینم دست کدوم یک از اون غول هاست؟ نمی دونستم باید به هانا خبر بدم یا نه؟ سردردگم بودم و اصلا نمی دونستم چیکار کنم.
مات و گیج دنبال برانکاردی که سوشا رو روی اون گذاشته بودند و پرستار ها دورش رو گرفته بودند و به سمت اتاقی می دویدند، می رفتم. صدای یکیشون که داشت می گفت سوشا در بی هوشی کاملِ و علائم حیاتیش پایین و به شدت ضعیفه مثل پتک توی سرم می کوبید. پس هنوز زنده بود. زیر لب آروم زمزمه کردم: خدا کمکش کن.
وارد اتاق عمل که شدند دیگه به من اجازه ندادند که وارد بشم. از روی دیوار سر خوردم و همون جا کنار در چمپاته زدم. سرم رو توی دست هام گرفتم.
romangram.com | @romangram_com