#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_267
-خدا بزرگه. براش دعا کنید.
با صدای گوشیم به خودم اومدم. من که گوشی همراهم نبود. به اطراف نگاه کردم که گوشی رو توی دست سروان دیدم. نگاهم کرد و گوشی رو به سمتم گرفت.
-توی جیب یکی از اون مرد ها بود.
با صدای گرفته ای گفتم: ممنون.
گوشی رو از دستش گرفتم. با دیدن اسم هانا روی گوشی شکه شدم.
-وای خدا حالا من چی به این دختر بگم؟
***
هانا
از دیروز عصر که از خواب بیدار شدم و سوشا رو توی خونه ندیدم دیگه خبری ازش نداشتم. جواب گوشیش رو نمی داد. به شرکت زنگ زدم حتی شرکت هم نرفته بود و یه جورایی به من دروغ گفته بود. خیلی ناراحت، دلتنگ و دلواپسش بودم. دلم شور می زد داشتم دیونه می شدم. حتی بچه هم انگار فهمیده بود و نا آرومی می کرد. مجبور شدم که به اشکان زنگ بزنم دیگه تحمل این همه بی خبری رو از سوشا نداشتم. بعد از چهار بوق گوشی رو برداشت.
-الو؟
صدام رو صاف کردم.
romangram.com | @romangram_com