#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_259
به قیافه اش اشاره کردم.
-خب قیافه عالی هم داری من این همه دارم باشگاه می رم هنوز نتونستم یه اندامی مثل تو بسازم.
خندید و گفت: ممنون آقا.
چشم هام رو بستم و محکم گردنش رو گرفتم و با تموم توانم سرش رو محکم به سنگ اپن کوبیدم. ناله ای کرد. دوباره سرش رو بلند کردم و بدون مکث سرش رو به دیوار کوبیدم. دادی زد و گفت: لعنتی تو من رو معطل کردی تا دوستت رو فراری بدی؟!
دوباره سرش رو به دیوار کوبیدم. خون از روی پیشونیش تا روی لب ها و چونه اش پایین اومد. با چشم های بی رمق که فقط کمی باز مونده بودند نگاهم می کرد. دوباره و دوباره، محکم تر و محکم تر سرش رو به دیوار کوبیدم تا دیگه چشم هاش بسته شد و روی زمین افتاد. دستی روی رگ گردنش گذاشتم نبضش آروم می زد.
-چه جونی دارند این غول تشنا!
جای سر اون غول تشن روی دیوار بخاطر ضربه ها کمی فرو رفته بود و ترک خورده بود.
از کنارش رد شدم و وارد هال شدم. اشکان رفته بود. به سمت علیرضا رفتم. دستم رو روی رگ گردنش گذاشتم.
-لعنتی هنوز زندست. چه جون سختی مرد هر کی جای تو بود الان مرده بود.
کاری از دستم بر نمی اومد. از جام بلند شدم و دوباره وارد اتاق نگار شدم. نگار با چشم هایی پف کرد و خواب آلود روی تخت نشسته بود با گیجی من رو نگاه کرد.
-تو کجا بودی؟ یه صدا هایی از بیرون میاد انگار!
romangram.com | @romangram_com