#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_258
-مواظب خودت باش و سالم از این جا بیرون برو.
به سمت آشپزخونه رفتم. مرد گنده هنوز داشت دنبال لیوان می گشت. معلوم بود از اون تنبل های دست پا چلفتیه. نفس عمیقی کشیدم و تکیه ام رو به دیوار دادم.
-لیوان پیدا نکردی؟
با شنیدن صدام هول کرد و خواست که سرش رو بلند کنه ولی سرش به لبه ی کابینت خورد. پوزخندی زدم. دلم خنک شد.
-اوه آقا ببخشید، فقط چند روزه این جاییم برا همین من جای وسایل رو نمی دونم.
سرم رو تکون دادم.
-مشکلی نیست بگرد تا پیدا کنی. چطوره که تو به من می گی آقا؟
لبخند زد و همون طور که مشغول گشتن کابینت ها بود گفت: آخه شما برای نگار خانوم خیلی عزیز هستید و خب ما باید احترام شما رو نگه داریم.
میز غذا خوری رو دور زدم و کنار دیوار اپن ایستادم.
-خوبه.
کنار اپن زانو زد و در کابینت های درون اپن رو باز کرد. با صدای دادی که از بیرون اومد. ترس تموم وجودم رو پر کرد. امیدوارم که حال اشکان خوب باشه. مرد گنده کمی مکث کرد و دوباره مشغول شد. گردنش رو گرفتم و بلندش کردم. با تعجب نگاهم کرد. کمی گردنش رو نوازش کردم.
-چه خوبه که نگار یه همچین آدم های وفادار و خوبی رو انتخاب کرده.
romangram.com | @romangram_com