#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_257
کنار اشکان نشستم. سرش پایین بود. شونه هاش رو تکون دادم. با هول سرش رو بلند کرد. آروم گره ها رو باز کردم و کنار گوشش گفتم: فعلا از جات تکون نخور ولی وقتی موقعیتش پیش اومد فرار کن. من افراد داخل خونه رو معطل می کنم ولی خودت حواست به افراد بیرون باشه. بلند شدم و ایستادم با تعجب داشت نگاهم می کرد. صدایی از پشت سرم اومد به سمت صدا برگشتم. یکی از همون مرد های بادیگارد بود.
-آقا چی شده؟
خودم رو عصبی نشون دادم.
-نمی شد حداقل براش یه لیوان آب بیارید؟ اون دوست صمیمی حالا که این جا بسته شده یه لیوان حداقل باید بخوره تا جون داشته باشه.
مرد با هول سرش رو تکون داد.
-چشم.
به سمت آشپزخونه رفت. روم رو به سمت اشکان کردم.
-من می رم توی آشپزخونه حواسم بهش هست تو برو. جاشون رو به پلیس اطلاع بده نمی خوام نگار فرار کنه.
خواست چیزی بگه که انگشت اشاره ام رو روی لبم گذاشتم.
-فعلا وقت حرف زدن نیست.
کمی نگاهش کردم.
romangram.com | @romangram_com