#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_256

دستم رو روی گونه‌ش گذاشتم و آروم گفتم: مهم ما دوتاییم اتاق رو بی خیال.

بازوم رو آروم نوازش کرد.

- واقعا سوشا تعجب می کنم چی شد یهو چرا برگشتی؟!

شونه ای با بی خیالی بالا انداختم.

-خودتم می دونی که من با دختر هایی مثل هانا نمی سازم بخاطر بچه بود که داشتم باهاش زندگی می کنم و حالا که بچه ای نیست دیگه ازش خسته شدم.

به چشم هاش زل زدم و انگشتم رو روی لب های قلوه‌ ایش کشیدم.

-دلم برای تو تنگ شده بود.

با ناز خندید؛

-وای سوشا این همه پسر توی زندگیم اومدن ولی هیچ کدوم مثل تو نشدن تو بهترین بودی.

لبخندی زدم و چیزی نگفتم. از پنجره به بیرون خیره شدم. یعنی الان هانا داشت چیکار می کرد؟ خیلی نگرانش بودم.

آروم سرم رو تکون دادم. سرش رو روی بازوم گذاشت و چشم هاش رو بست. به صورتش نگاه کردم. خدای من، من از این دختر متنفر بودم. هانای زیبا و ساده ی من کجا و أین دختره ی عملی کجا؟ لبخندی زدم چشم های مهربون هانا یادم اومد. تا وقتی که فهمیدم نگار خواب رفته. چشم هام رو بسته بودم و یاد هانا یک لحظه از ذهنم بیرون نرفت.نگار اون قدر روی تخت غلت زده بود که خیلی از من فاصله گرفته بود. آروم از روی تخت بلند شدم و...

پاورچین پاورچین از کنار تخت رد شدم و دست گیره ی در رو آروم پایین کشیدم. نگاهی به نگار کردم. آروم توی جاش خوابیده بود. از اتاق بیرون رفتم. نور کم و ضعیفی سالن بزرگ رو روشن کرده بود. به سمت اشکان که روی صندلی چوبی نشسته و دست و پاش بسته بود، رفتم. چشمم به علیرضا افتاد که همون طور کنار ستون افتاده بود و یه پارچه ی سفید که دیگه غرق خون شده بود روی زخمش بود. سرش کج شده بود و چشم هاش بسته بود. یعنی مرده بود؟

romangram.com | @romangram_com